۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
۱۳۹۵ فروردین ۱۰, سهشنبه
لالایی
ماه هاست که تبلتم را کنار تختم می گذارم تا قصه ای، داستانی، چیزی مناسب پیش از خواب بشنوم و اجباری هم ندارم تا آخرش را بشنوم؛ تا هر کجا که کشیدم می شنوم و می خوابم. تا چند شب پیش و قصه شبش، از قصه چیزی به یادم نمانده، همینقدر که با صدایی لوس و شیک و بی تناسب، قصه اش را خواند و تمام شد و رفت و پیش از تمام شدنش من رفته بودم. تازگی ها توقع زیادی ندارم و به نظرم تا اینجا برای پیش از خواب خوب بود. در پایان داستان ترانه ای انتخاب شده بود که داشت پخش می شد و من در خواب بودم؛ خوابی که دوامی نیاورد و بیداری یی که هولناک بود. این ترانه به اعماق ناخودآگاهم چنگ انداخت و آنچنان احساسات عمیقی را برانگیخت که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. ماسک و پرسنایی و هیچ چیزی در برابرم نداشتم، تنهای تنها با اعماقی از خودم رویرو شدم که...
۱۳۹۵ فروردین ۹, دوشنبه
After Dark
بعد از سال ها، امسال اولین سالی بود که از شر دیدن آدم های نادلخواه خلاص بودم. لابد آن ها هم همین حس را نسبت به من دارند. همه با هم راحت شدیم. همین خلاص.
بی بازگشتی
از بازگشت گفتن؟ رسیدن به نقطه آغاز؟ چنین چیزی وجود دارد؟ یادم نمی آید. تجربه اش را نداشته ام و هر چه فکر می کنم در دیگران اطرافم هم ندیده ام.
بازگشتی درکار نیست و ترجیح میدهم این فرصت باقیمانده را به معاشرت با دیگران، تکنیک، نوشتن، خواندن و خوشگذرانی سپری کنم. نقطه پایان.
اشتراک در:
پستها (Atom)