ماه هاست که تبلتم را کنار تختم می گذارم تا قصه ای، داستانی، چیزی مناسب پیش از خواب بشنوم و اجباری هم ندارم تا آخرش را بشنوم؛ تا هر کجا که کشیدم می شنوم و می خوابم. تا چند شب پیش و قصه شبش، از قصه چیزی به یادم نمانده، همینقدر که با صدایی لوس و شیک و بی تناسب، قصه اش را خواند و تمام شد و رفت و پیش از تمام شدنش من رفته بودم. تازگی ها توقع زیادی ندارم و به نظرم تا اینجا برای پیش از خواب خوب بود. در پایان داستان ترانه ای انتخاب شده بود که داشت پخش می شد و من در خواب بودم؛ خوابی که دوامی نیاورد و بیداری یی که هولناک بود. این ترانه به اعماق ناخودآگاهم چنگ انداخت و آنچنان احساسات عمیقی را برانگیخت که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. ماسک و پرسنایی و هیچ چیزی در برابرم نداشتم، تنهای تنها با اعماقی از خودم رویرو شدم که...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر