می زنم بیرون. تمام ماسک هایم را برمی دارم. ماشین را دور از شرکت پارک کرده ام. به طرف میدان ونک آهسته پی می زنم. بسیار خسته ام و برای رسیدن به ماشین نمی خواهم دیگر عجله کنم. تمام روز را روی رساندن به زمانبندی نفس نفس زده ام و اکنون دیگر نفس بریده ام و کسی نمی داند. بهتر. اصلا کسی هست که بداند؟ با اینهمه یک حس انفجاری دارم که نمی توانم شعری را برای زمزمه کردن بیابم. امشب هیج شعری برای آرام کردنم کارساز نیست. آنچه که به یادم می آید از نمونه های درخشان راک است با آن شعرهای کوتاه که بیشتر بهانه شده ست برای نواختن.
شهر هنوز شلوغ است. سال دارد عوض می شود و تهران جنون شب عید دارد. از کنار مردم خسته و عصبی و پرشتاب رد می شوم که به کوچکترین بهانه با همدیگر درگیر می شوند و کتک کاری ست. آهسته قدم می زنم. یاد بیل در فیلم Eyes Wide Shut هستم و گام برداشتن های سنگین اش که ناگهان تنه ای می خورم و نزدیک است کنار یک ماشین زمین بخورم. تنه را چند پسر جوان به من زده اند و حالا دارند مسخره ام می کنند و می خندند و بد و بیراه نثارم می کنند، من را به مبارزه دعوت می کنند، و من وحشتزده نگاهشان می کنم، خودم را کنار می کشم و به راهم ادامه می دهم.
خیابان چیزی شبیه خیابانی در پاکستان باید شده باشد. ترانه هایی با تم پاکستانی و عربی و ترک را می شنوم و دستفروش ها نیمی از پیاده رو را گرفته اند و نیمی دیگر را مردمی که دارند خرید می کنند ازشان.
از کارگران ساختمانی همیشه در صحنه و همواره چمباتمه زده در دورتا دور میدان ونک خبری نیست. نظامی ها ایستاده اند و زره پوش ها.
خیابان چیزی شبیه خیابانی در پاکستان باید شده باشد. ترانه هایی با تم پاکستانی و عربی و ترک را می شنوم و دستفروش ها نیمی از پیاده رو را گرفته اند و نیمی دیگر را مردمی که دارند خرید می کنند ازشان.
از کارگران ساختمانی همیشه در صحنه و همواره چمباتمه زده در دورتا دور میدان ونک خبری نیست. نظامی ها ایستاده اند و زره پوش ها.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر