می بینم، که مرا، نگهبانان اتوپیای افلاتون دستگیر کرده اند؛ و من آخرین رویایم را به انجام رسانده ام. یارانم ، رفته اند به تماشای باله نازنین قطرات مهربان آب، تا با چشمانی درخشان از شراره های توانستن هاشان، بی هیچ واژه ای، یکدیگر را بدرود گویند. گویی نباید گفتن به هیچ کس، هیچ چیز؛ و من نیز.
لبخندی بر لبم و باز هم زندانی خواهم شد؛ و تو می آیی، برای بدرقه ام و بدرود، و مرا همسر خویش می خوانی؛ و من با نگاهی ناباور، تنها، بس می کنم به چشیدن آهنگ زیبای واژگانت.
تنها، می گویم: من می دانستم چه می کنم.
تنها، می گویی: من نمی دانستم.
نگهبانان نمی گذارند بیش از این گفتن و مرا می برند؛ و من، با آخرین نگاه و لبخند، سر به زیر می افکنم و می اندیشم آیا در این شهر کسی می تواند دانستن...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر