تو را باید از تمام صورتک ها جدا کرد و به آن studio خالی برد ؛ در رویا ، غروبی زیبا ساخت ، مه کوهساران را به سویت فرا خواند ، زیبا ترین غزل ها را بر نسیم نواخت . دیگر چه اهمیتی دارد که به جای بالکن بر چند پله نردبان ایستاده ای.
همه چیز رنگی از آن رویاهای شیرین را به خود می گیرد وقتی آن رقص جاودانه را آغاز می کنی ؛ با آن تردید های زنانه شیرینت . با عشقت باید به زیر باران رفت و آن آواز بی مانند را خواند و به شیدایی رقصید .هرچند که می دانی عمر این رویای شیرین تا رسیدن آن پلیس سیاهپوش است . جام هاتان لبالب از شادمانی بادا که هنوز از درون این کابوس، دمی ، راهی هست به رویاهاتان ؛ که در این سیاهی ، خورشیدی در قلب هاتان...
همه چیز رنگی از آن رویاهای شیرین را به خود می گیرد وقتی آن رقص جاودانه را آغاز می کنی ؛ با آن تردید های زنانه شیرینت . با عشقت باید به زیر باران رفت و آن آواز بی مانند را خواند و به شیدایی رقصید .هرچند که می دانی عمر این رویای شیرین تا رسیدن آن پلیس سیاهپوش است . جام هاتان لبالب از شادمانی بادا که هنوز از درون این کابوس، دمی ، راهی هست به رویاهاتان ؛ که در این سیاهی ، خورشیدی در قلب هاتان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر