صبح است. باران می بارد و من شاید از خواب برخواسته ام:
-چه شده؟ من بسیار تو را دوست دارم. آیا تو مرا دوست داری هیچ؟
بی چتر از خیابان بارانی می گذرم. به سر کار می روم. دیگران دارند از مشکلاتشان می گویند و مرا پاسخی نیست.
شب است. می خواهم آشپزی کنم. شاید در خانه ام هستم ، هیچ تصویری ندارد در هیچ کجا، روی در یخچال هم تصویری نیست. چیزهایی را از آن برمی دارم و با چاقو خرد می کنم. دستم را می برم. به زخم نگاه می کنم. چه آشناست. زنگ می زنند. از من می خواهند تصویری را ببینم؛ یک درخواست کمک، از هیچ رویایی نمی گوید تا دیگران بشنوند. تنها مرا فراخوانده اند.
شاید از خواب برخواسته ام. شاید سفری طولانی داشته ام. از دری وارد می شوم. هیچ کس نیست. پرسه می زنم و سرک می کشم.
-چه اتفاقی افتاده؟
-شما برای دانستن همین اینجا هستید.
خوابیده ام. خواب همسرم را می بینم.آشنایی مان. بسیار پیش از جدایی ابدی مان. بخشی زنانه از رویاهایم شکل می گیرد. جان می یابد. در من می آمیزد به هم آغوشی.
-خوابم؟
-بیداری...چه شده؟ من بسیار تو را دوست دارم. آیا تو مرا دوست داری هیچ؟
آیا چیزی به یاد دارد؟ اینجا را خانه مان می داند و من نمی گویم در سولاریس هستیم. نمی داند که رویاهای من است؛ و من جدایی از او نمی توانم. آیا با او بازگشتی می تواند باشد از این سفر؟ می دانم، شهر افلاتون راهیچ رویایی نیست. هیچ بازگشتی نخواهد بود، برای من نخواهد بود.
در خانه ام هستم. در آشپزخانه دارم چیزهایی را با چاقو خرد می کنم. دستم را می برم. به زخم نگاه می کنم. زخمی نیست. همسرم مرا صدا می کند. رویاهایم مرا بازمی خوانند. مرا در آغوش می کشند.
-پس باید مرده باشم.
-دیگر فرقی نمی کند، که، ما هم اکنون با همیم...
شعر از م. امید است
-چه شده؟ من بسیار تو را دوست دارم. آیا تو مرا دوست داری هیچ؟
بی چتر از خیابان بارانی می گذرم. به سر کار می روم. دیگران دارند از مشکلاتشان می گویند و مرا پاسخی نیست.
شب است. می خواهم آشپزی کنم. شاید در خانه ام هستم ، هیچ تصویری ندارد در هیچ کجا، روی در یخچال هم تصویری نیست. چیزهایی را از آن برمی دارم و با چاقو خرد می کنم. دستم را می برم. به زخم نگاه می کنم. چه آشناست. زنگ می زنند. از من می خواهند تصویری را ببینم؛ یک درخواست کمک، از هیچ رویایی نمی گوید تا دیگران بشنوند. تنها مرا فراخوانده اند.
شاید از خواب برخواسته ام. شاید سفری طولانی داشته ام. از دری وارد می شوم. هیچ کس نیست. پرسه می زنم و سرک می کشم.
-چه اتفاقی افتاده؟
-شما برای دانستن همین اینجا هستید.
خوابیده ام. خواب همسرم را می بینم.آشنایی مان. بسیار پیش از جدایی ابدی مان. بخشی زنانه از رویاهایم شکل می گیرد. جان می یابد. در من می آمیزد به هم آغوشی.
-خوابم؟
-بیداری...چه شده؟ من بسیار تو را دوست دارم. آیا تو مرا دوست داری هیچ؟
آیا چیزی به یاد دارد؟ اینجا را خانه مان می داند و من نمی گویم در سولاریس هستیم. نمی داند که رویاهای من است؛ و من جدایی از او نمی توانم. آیا با او بازگشتی می تواند باشد از این سفر؟ می دانم، شهر افلاتون راهیچ رویایی نیست. هیچ بازگشتی نخواهد بود، برای من نخواهد بود.
در خانه ام هستم. در آشپزخانه دارم چیزهایی را با چاقو خرد می کنم. دستم را می برم. به زخم نگاه می کنم. زخمی نیست. همسرم مرا صدا می کند. رویاهایم مرا بازمی خوانند. مرا در آغوش می کشند.
-پس باید مرده باشم.
-دیگر فرقی نمی کند، که، ما هم اکنون با همیم...
شعر از م. امید است
۹ نظر:
چقدر توافق دارم با اين پست.
پست دلچسبي بود
نمی دانم این هر دو سولاریس را چندبار دیده ام
چه بهتر
:)
من هم امروز توي اين هواي ابري زيباي شمال باز اين زاويه ديد را مرور ميكردم. آن لحظه كه ميگويد: ديگر فرقي نميكند. خط آخر را ميگويم
سولاریس تارکوفسکی هیچ وقت از یاد من نمیره
این داستان بیست ساله که در من زنده ست
من امروز همهش يادم بود كه من ده سال از شما بزرگترم. جدي يه حس خوشحالي به من دست داد.
شايد يه روز نشستم نوشتم حال و هواي اين 10 سال بزرگتري رو! حالا هي بگيد 20 سال! من حساس تر بشم:)))
:))
چون شما رییس هستید در همه حال بزرگترید
ممنون! ممنون! :))
ارسال یک نظر