هزاران سال پیش،آن آخرین بارهایی که به سینما رفتم در خانه پدری ام، را به یاد می آورم. در سینمایی پرت و اکرانی پرت تر، رفته بودم تا فیلم مستندی را ببینم که در کیش ساخته بودند. دوران کمی آسایش بود و اندکی گشاده دستی که چندان هم نپایید. گفته بودند، قول داده بودند، که هر کمکی بتوانند می کنند و آزاد می گذارند سازندگان آن فیلم را، که همین هم غنیمتی بود در این ویرانه. گردش روزگار را می شناختم و دگرگونی احوال، در هر سال. خیل فیلم های سفارشی در راه بود که مرا با آنها کاری نبوده ست، هیچگاه.
بیرون از "خونه"، دلا همه سنگ/ هرچی می بینی، رنگه و نیرنگ...
پس برایم دیدن داشت بخشی از این فیلم ، بیش از همه آنجا را که داریوش مهرجویی ساخته بود، دختر دایی گم شده را، که ببین نامش نیز مرا می خواند که از یک ترانه بی نام جنوبی ایران می آید. کمی کنجکاو بودم درباره آنچه که ناصر تقوایی ساخته بود با توانی که برایش- برای خودش- مانده بود. دیگر هیچ. هیچگاه پیوندی نداشته ام با نگاه محسن مخلباف و چرخش هایش. من هیچگاه آدمی دینداری نبوده ام تا پس از آن دریابم که چه بر سرم گذاشته اند یا برداشته اند. از زمانی که به یاد دارم از گرفتن هر سنگری در هر جنگی میان حق و باطل نجات یافته بودم. هیچگاه خودم را مبلغ بی جیره و مواجب- خواستی یک با هم بگذاری بگذار- هیچ آیینی ندانسته ام. بی هیچ سجده ای بر هیچ آستانی و چه دشوار بود همین هیچ.
باز هم بسیار کم، چند نفری بودیم در آن سینما، پراکنده در لابلای صندلی های خالی، گم شده در خلوتی که بود، و پس از آن هم کم شنیده ام از آن فیلم مهرجویی، یعنی هیچ.
تو، مثل یه پر می بردت باد/ حتی، یادت هم می برند از یاد...
به یاد دارم من هم همراه با علی مصفا از خویشتنم به در آمدم و همراه با آن دختر دایی گم شده طعمه "دریا شده"، با آن ترانه جاودانه مهستی و انوشیروان روحانی- هیچگاه دانستند چه شاهکار نازنینی را به یادگار گذاشته اند؟- بر فراز آن "جزیره " در حال "ساخت و ساز" و معماری یی که گمشده ای را فراموش ساخته، به پرواز در آمدم. در آن غروب، رنگ غروب در چشمانمان بود و ناگهان به خود آمدم که من و چندی دیگر شعر را دم گرفته ایم، زمزمه وار با همدیگر.
حالا برگشتی بازم تو سینه، میدونی تنها منو داری/ میدونم، شیطون بلای جونم، منو باز آروم نمیذاری...
۵ نظر:
آخ! من چقدر دلم خواست اين ترانه رو بشنوم.
اگه کاربردش رو توی این فیلم مهرجویی ببینی بیشتر هم طعم نازنینش رو میچشی ناهید جان
وقتی دختر دایی گمشده را دیدم دلم می خواست گم بشم ...
حواسم هست كه خيلي وقت شد كه ننوشتيد..
ممنون از توجهت ناهید جان. احترام و ارادت دارم به شما
ارسال یک نظر