تازه آمده بودیم به اینجا و از همین جا دیگر خارج شدن هیچکداممان را نمی گذاشتند.ممنوع بود به هزار دلیلی که یکیش هم قابل فهم ما نبود. افتاده بودیم در هچل، بد هچلی. در هایت پارک،گوشه هایی از جنجال را دیده بودیم و بدمان آمده بود، اما در اینجا چیزهای دیگری می دیدیم، سراسر پرت و پلا، نفرت آور. با این همه پدرم مصمم بود به بازگشت به جایی که در آن به دنیا آمده بود. وقتی از فرودگاه به سوی خانه اجدادی مان ،خانه ژنرال ها، راند، دیدم که همه محاسباتش را در آنی نادرست یافته ست. مردمی خشمگین راه ها را در خیابان ها بسته بودند و من خود را در تونل وحشتی یافتم از مردان و زنانی با لباس های عجیب و خویی بس هولناک. برادرم مرا به یاد سکانسی از فیلمی انداخت که نیمه کاره در ایتالیا دیده بودیم و بی شباهت می یافتیم این آشوب را با آن. نمی دانم سرگذشت کدام آشوب آمریکای جنوبی بود. سر در گم و هراسان بودیم. گروهی از استخوان های پدر بزرگم نیز در هراس بودند و به دنبالش آمده بودند و به دنبال آن بودند تا پاک کنند هر نامی از نام خانوادگی ام را از کتابخانه ملی این شهر. قرار شد در آن سال همین جا مدرسه بروم تا ببینیم عاقبت کار چه خواهد بودن. رفتم. پایان "دبستان" بود و نهایت سردرگمی و هراس یک پسر. عکس هایم را که می بینی به یاد نگاه آن پسر در پایان چهارصد ضربه فرانسوا تروفو می افتی؟
"راهنمایی" سر از مدرسه ای درآوردم دور از خانه مان که در آن هنگام در بخارست بود. شتر گاو پلنگی که کلاس اول دبیرستان را هم داشت. مسیر خانه امان تا مدرسه ای که می رفتم سرزمین عجایب من بود. چندان آشنا نبودم با فرهنگ اینجا، علاقه ای هم نداشتم به آشنایی. آن هم تمایلی نداشت با هیج آشنایی و حدیث پرتش را مدام ورد می ساخت.
اما مدرسه ای که می رفتیم برایم جهان جذابی بود؛ بچه هایی که یاغی بودند و نمی کردند هر کاری را که دستور داده می شد، جهانی آزاد و شناور در پنجه بوکس، کلت، چاقو، موزیک و دخترها...خیلی زود برخوردم به پسری که همکلاسم شده بود و نمی دانم چند سال در کلاس اول رد شده بود که همیشه می خواستند ببرندش مدرسه شبانه، او پسر یکی از سرشناس ترین روانپزشکان اینجا بود که نام نمی برمش. بسیار زیبا بود و سال ها از من بزرگتر. عاشق شده بود و نزدیکی و جدایی را می شناخت؛ بی وفایی دیده بود و خیانت و کامیابی. برای من دریچه ای بود به جهان، جهانی که مشتاق شناختنش بودم، دیوانه وار. شد دوست نزدیک من با همه دوری هامان. درس ها برایمان هیج نداشتند و من بسیار باهوش بودم و از پسشان به راحتی بر می آمدم که همین شد برایم درد سر.
سال دومی در مدرسه ای که می رفتیم در کار نبود. بستندش. معلوم بود. ما آواره شدیم. مجبورم کردند در مدرسه تیزهوشان امتحان بدهم،که قبول شدم. سال دومم، آنجا شروع شد. روزهای بدی بود. چه یاغی بودم. در روحم طوفانی مرا با خویش می برد که طوفانی در جسمم هم آغاز شد، بلوغی زود هنگام...از مدرسه قبلی ام با تحقیر حرف می زدند که کار به ادب کردنشان می کشید، از بچه های مدرسه بگیر تا معلم ها و...در قصه ام به یاد آن تم نازنین تکرار شونده اسکورسیسی می افتی آنجا که مردهایش آیینی دشوار و پر خشونت را پشت سر می گذارند برای گذر از آستانه ورود؟
بی هیچ رقابتی و مسابقه ای، بی هیچ نمایشی، کم کم متوجه هوشم می شدند، با تمام به شدت انتخابی چیز خواندنم، و دوستی های جدید شکل می گرفت با تمام ناآشنایی ام با این فرهنگ و گوشه گیری هایم به عنوان یک اقلیت تازه وارد. همراهانی که همراه من ماندند در جا خالی دادن با چشمان باز از بازی های پر خطر روزگار که تهوع آور بود آرمان هاشان و شکل عمل هاشان؛ و شکی که همواره همراه مان ماند و شد طعم هر نگاهمان. با همان جان بدر بردیم. یاد نگاه فللینی می افتی و طعمی از شک در مردمان رمی که می شناخت، که سرد و گرم روزگار چشیده بودند و او نمایشگر روحشان بود حتی در میدان های خالی دیر گاهان شب و روزنامه های به دست باد سپرده ؟
هر روز از کنار دبیرستانی در نزدیکی بخارست می گذشتم که نامش برایم قدرت و شکوهی طوفانی داشت چه زیبا بود آن نام و چه نکبت است نام امروزش. دیوارهای سر به فلک کشیده اش آن را با آلکاتراز همانند می کرد؛ با آن نرده های بلندش، چه کسانی را مهار می توانست، که بارها می دیدم از همه آن ها بر می گذشتند و بی مهار و رها به خیابان می زدند و یقین دارم می رقفتند به شهر فرنگ و شهر قصه، سال ها پیش از سوزاندنشان. داری یاد سینما پارادیزو را مزه مزه می کنی که در هنگامه آن همه آشوب دارد زمزمه های عاشقانه مردی را باز می گوید؟
دبیرستان از شر تیزهوشان خودم را نجات دادم و وارد آن آلکاتراز شدم. تا پایان همانجا ماندم، در آلکاتراز بود که عاشق شدم و شعرهایم را از آن پس نفس بریده خواندم؛ در روز آمدن جناب بازرس احمق پس از روضه ها و زوزه هایش که ایستاده بودم با مشت های گره کرده تا جرات کند بیاید طرفم تا چانه اش را خرد کنم ، مسابقه رقص به راه انداختم در کلاس بیخ گوشش و تهدیدش را با اردنگی پاسخ دادم، و از آن پس تهدید هر "بازرس" احمقی را به همین شیوه پاسخ دادم؛ گریستم برای مرگ دوستانم در خیابان هایی به نام های خودشان و دانستم دیگر باید از گذشتن از خیابان های آشنا گذشت و سلام داد به غربت یادها و یادها و یادها...
برای همیشه از این آلکاتراز گریختم و قصه مدرسه ای که می رفتیم در زیر بمباران های هواپیماهای میراژ دو هزار به پایان رسید؛ من ناامید و غمزده در روزگاری که موشک های اسکاد بی بر سرم می بارید راهی شدم به قدیمی ترین و پر خطر ترین دانشگاه این دیار... به یاد رویاها و کابوس های کوبریک می افتی که چگونه شکنندگی دنیای پیرامونمان را به رخمان می کشند و رهایمان نمی کنند تا چهره های واقعی را از پس ماسک ها نشانمان دهند، این حقیقت عریان را؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر