هنوز تا بها ر مانده. بی هیچ نشانه ای از این که فصلی دیگر خواهد رسید. شهر خالی ست و همه جانشان را برداشته اند و به کنجی پناه برده اند. ما همچنان در تهران زیر باران موشک های اسکاد مانده ایم. پدرم نمی تواند کارها را رها کند تا با هم برویم به جایی که بهارش به گونه ای دیگر فرا برسد. پس با هم می مانیم. خانه پدری ام آن سال ها در بخارست بود؛ بر بلندایی که شب هنگام، چون تنها چراغ روشن بود، به آن می گفتیم فانوس دریایی.
در فانوس دریایی مان، نشسته بودیم به تماشای هزاردستان حاتمی. من شیدای شرافت و وقار و بزرگواری نگارشش بودم، که هر بار این تماشا بریده می شد به بارش موشکی. خوشنویس، اندوهگین و آشفته از پریشانی مردمان شهرش، پا می گذارد به سرسرای گراند هتل...تصویر قطع می شود به هشداری که رو در رومان می کند بی هیچ واسطه ای با مرگ. مادر، رادیوی قرمز رنگ نازنینش را که از ایتالیا خریده بود و گمان نمی برد روزی از آن این چنین شنیده شود، بر می دارد تا با هم برویم به زیر زمین خانه که آنجا را پناهگاهمان ساخته ایم. من کتاب هاوکز رابین وود را دم دستم دارم که با خود بر می دارم. مادرم به چشمانم نگاه می کند و من هم به چشمانش. بی هیچ واژه ای. می خواهم اگر این آخرین است؛ در میان این واژگان بی همتا، این رویاهای مردانه سرشار از عزت نفس پایان یابم. می خواهم در این رنگین کمان سرشار از زیبایی ناب پناه جویم.
رنگین کمان بریده می شود به بارش موشک ها. من می شمارم، صدوشش، صدوهفت، صدوهشت...امین موشک؛ و ما همچنان زنده ایم. دیگرانی با همه رویاهاشان و امیدهاشان دیگر نیستند. رادیو دارد می خواند که این پیروزی خجسته باد...دست مادرم را می بینم که با لرزشی از خشم صدای رادیو را خفه می کند.
باز می گردیم به تماشای هزار دستان، دیگر چه چیز می شود دید، جز آن شرافت واژگان که از قلبی سرشار از همدردی می آید؛ خوش نویس پا به سرسرای گراند هتل می گذارد که بی توجه به پریشانی مردمان به خویشتن می پردازد؛ و آن فریاد فرو خفته از بغضش که تا هستم به یاد خواهم داشت:
-چرا در میان شما یک چهره آشنا نیست؟ چه کینه ای دارید به مهر این مادر؟
نگاه کن، که چگونه می توان تنها نگاه کرد به این همه نکته سنجی و شرافت هنر، که زیبایی شناسی را نیز در می نوردد و جان را روشن می سازد؛ که پایان را نیز با مرغ سحر بهار می آمیزد.
۴ نظر:
هیچ نشانه ای از بهار نیست...سقف اسمان تا روی سینه ام کوتاه شده است...ز آه شرربار - این قفس را - برشکن و زیر و زبر کن...
صدو چندمین موشک بود؟! ظلم ظالم٬ جور صیاد-اشیانم داده بر باد...
حاتمی، بهار، حنانه و دوره عجیب هنر بعد از مشروطه که پاهای نویسنده را روی زمین آوردش از ملکوتی که اسیرش کرده بود، این ترکیب بی همتای نازنین نیلوفر جان، ایرج و عشقی و شیدا و جمالزاده ووو که بیش از هر چیز چشم پوشیده شده و انکار شده و جایگزینش کردند با هنری افیونی و چرند، وجودش و برای من قدرش ماند و بزرگی اش و این تصنیف جاوادنه که هر بار تازه ست و مگر می شود تنهازمزمه اش ساخت بی لرزشی در قلب
برای همینه که ادم دلش میگیره وقتی ادم های خوب میرن...می میرن...ادم بدای زندگی می مونن و می ریزن و می پاشن....
بله نیلوفر جان. این سراشیبی رو اینجا با تمام ذرات وجودم حس می کنم.
ارسال یک نظر