نیمه شب است که به خانه می رسم. سیستم پردازش مرکزی ام را خاموش می کنم. بس است. خودم را رها می کنم روی کاناپه. می خواهم موسیقی یی مرا انتخاب کند. چشمانم را می بندم . در میان کانال های تلویزیون می چرخم...بسیار زود مرا می یابد. نورا جونز است که دارد یکی از ترانه های نازنین اش را زمزمه می کند. همه چشم و گوش می شوم. دارد بر بالای بام آسمانخراشی لنگر می کشد، بادبان بر می کشد، با آن فیگورهای زیبای ناخودآگاهش، که می دانم بی آن که دلبری بداند دارد کاری هر روزه را به انجام می رساند؛ و من دزدکی تماشایش می کنم و سیر نمی شوم. مانند آن فیلم نازنین Blueberry Nights که خیلی جاها از پشت شیشه ها و قاب پنجره ها، در دل شب، ایستاده ام به تماشای او. انگار بی هوا، بدون آن که بداند، از او فیلم گرفته باشم. نمی خواهم وارد این فریم ها شوم. نمی خواهم چیزی بگویم. می خواهم بیرون بمانم و نظاره گر. مانند آن فیلم بی همتای دختری با گوشواره مروارید که سمفونی یی نازنین می سازد از آنچه ها که به زبان نمی آید و لمس هایی که صورت نمی گیرد و آن نگاه پرسشگری که از آن نقاشی به من می تابد؛ همچون کاری از ویوالدی، یکGothic وارونه، با همه جزییاتش، در دوردستان به تماشای تماشاگرش؛ شنوای شنوده اش. هیچ نمی گوید تا من دل گفتن بیانم و من هیچ نمی گویم تا واژگانم مرا بیابند.
نورا جونز دارد سکان می گیرد و مرا نیز که دزدکی به تماشایش هستم با خود می برد؛ از فراز خانه ها و خیابان ها می گذرد و انگار دارد همان کشتی یی را که جیم جارموش از جنس امیدهایش بر فراز آسمانخراش ساخته بود، روانه می سازد.
نورا جونز مرا نیز می برد با آن ترانه زیبایش...کودکم، نوروز است و ما همگی، همه خانواده، به ایران بازگشته ایم تا در کنار هم باشیم. می خندیم و یکدیگر را در آغوش می کشیم، و در درون من غوغایی ست از دریافتن واژه نوروز. نمی دانم دیگر کی این شادی را خواهیم یافت. این آغوش ها دیگربار کی به هم خواهند رسید. کدام روز باز نوروزمان خواهد شد. همه چشم و گوشم که تا هستم هیچ چیز را نادیده و ناشنیده نگذاشته باشم. جاودانه اشان سازم. دوربین عکاسی ام را می آورم و زوم می کنم و بی هوا از لبخند پدرم عکس می گیرم و بعد بی آن که فرصت بدهم، بی هوا، از مادرم و برادرم. پس خودت چی؟ پس، با هم عکس می گیریم. دوربین را می گذارم روی پایه اش و مادرم ما را می برد کنار هفت سینش که با آن دقت چیده بودش، من دوربین را می گذارم روی ده ثانیه و می گویم پانزده ثانیه داریم تا عکس. باز هم یک تصویر بی هوای دیگر از آغوش ها...
نورا جونز دارد مرا با خود همچنان می برد... در برابر خانه دروتی، نظاره گر دل نکندن جری و دروتی هستم که مانده ست تا دل یابند که بدانند همدیگر را بسیار دوست دارند. تا جری دست برمی دارد و گونه دروتی را با احترام و کنجکاوی نوازش می کند؛ که کافی نیست این تنها در سرزمین رویاها، باید چیزی هم گفتن، و دیر می پاید تا این زبان گشودن، و تنها آنگاه است که پادشاه سرزمین رویاها، شاهزاده را دروازه های شکوه گشاید. بسان دوک یورک که تا زبان نگشاید سخنرانی پادشاه انجام نیافته ست.
گرم می شوم. باز می لرزد دلم، دستم. می خواهم به تیتر چیزی بیافزایم. می خواهم زبان گشودن. از همه آن تصاویر روشن و لطیف سرشار می شوم. می گذارم تا ترانه ها و شعرها بیابندم. یکی از ترانه های نازنین Bee Gees جاری می شود در قلبم و به زمزمه ام می رسد. واژگانم، مرا می یابند:
Nothing could be good as...
Nothing could be good as lovin' you.
۲ نظر:
یاد کشور اخرین ها میفتم...انا بلوم سعی میکند تمام مناظر را به ذهن بسپرد...و در اخر تنهای چیزی که یادش می ماند٬ تمام سعی -ی است که کرده برای ضبط کردن ان لحظات...
بعد با خودم فکر میکنم٬ این همه جزییات٬ این همه زیبایی٬ این همه جزییات ِ زیبا ٬ اون خنده ها و عکس هایی که غافلگیر می کنند ٬چه خوب به یادت مونده...
به خودم میگم: نیلوفر! گاهی نباید سعی کرد...گاهی باید با جریان رفت...بعد یک روز٬ یک اهنگ٬یک بو٬ یه اتفاق ساده میتونه همه چیز رو دوباره زنده کنه...انگار که همین الان دارن اتفاق میفتند...
چقدر قشنگ بود اون داستان. سادگی بیان داستانی درباره مکانیزم ارتباط خودآگاه و ناخودآگاه با هم و تاثیرشون به هم که خیلی برای من جالبه.اون داستان رو اونقدر دوست دارم که ذخیره اش کردم برای چندبار خوندن. نوشته تو که منو با تایو رو به رو به رو میکنه که روی من تاثیر زیادی گذاشته. خیلی دوست دارم این فکر و آرامشی که از اون داری نیلوفر جان. این بسیار باارزشه و حاصل تجربه زندگیه و با ارزش نوع نگارشت و جمله هایی که می روند به زاویه های مختلف تا نگاه کنند.ممنونم از این یادآوری و مقایسه زیبایی که آوردی برام...
ارسال یک نظر