۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

Vanilla Sky

کشاندنش به خلوتی تا تماشای آسمان وانیلی رویایی، به شنیدن ترانه تپش قلب ها به درازای شب، به چشیدن حضور همدیگر در درنگی دنج ، به بوسه، تنها بوسه تا سپیده که رازی ست عاشقانه که تنها به نجوا توان گفتن، به تماشای همدیگر، از آن سان که دیدنی را به جان سپردن و سپس به دست تا در هر رویایی، تا در هر کابوسی، هرباره، بنگاردش.

۵ نظر:

nahid گفت...

:)
هميشه به عاشقانه‌هاي تمام نشدني.. هميشه به خوشي‌هاي ناتمام. براي اتفاق قشنگ زندگي‌تان خوشحالم.
اين كامنت همراه است به هزار هزار تبريك خوشحال :)

Unknown گفت...

Come find me somewhere between my dreams, With the sun on my face
:)

Niloufar گفت...

I'll tell you in another life, when we are both cats
: )

Unknown گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Unknown گفت...

سکانسی ساده و لطیف و انسانی، از تولد دیوید و تماشای تابلوی یادگار مادرش و رفتنشان به خانه سوفیا و آن شب عجیب آشنایی شان که آخرین شب می شود...