۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

آغاز دور بی پایان

جشن عروسی ست؛ پیوندی به والتس؛ نگاه من به هارمونی نگاه هایی ست که به یکدیگر می پیوندند و از یکدیگر می گسلند، نگران گسست در این پیوند. والتس پایان می یابد  و می پیوندد به ترانه ای محلی. والتس هدیه داماد بود و این ترانه محلی هدیه همسرش. گسستن از والتس و پیوستن به رقص محلی؛ پی آمدی وارونه، آینده آمده، و، سپس، گذشته درگذشته. پیوستن و گسستن در جایی پیوسته و گسسته، در شهری که نیمی اش پیوسته ست و نیمی اش گسسته ، هنوز.
این ها همه در رویاهایم بود یا پیش رویم؟ 
زن و مردی از پلکانی بالا می روند. دست مرد به دست زنی پیوسته ست که می بردش به اتاقی که تهی ست. اتاق پر می شود از یادگارهای پیوستن گذشته، ازاشک، ازخاموشی، از افسوس، از لمس صورت  یکدیگر با چشمانی بسته. نگاه من می چرخد و می چرخد بارها به دور آن ها همچون نگاه آنجلوپلوس. نمی دانم بازمی گشایم یا بر می بندمشان. مرد نمی داند بازپیوسته ست یا گسسته. زن نمی داند به آن که پیوسته، هم از اوست که گسسته ست.