من درست در یک سیزدهم مرداد، ساعت سه ربع کم، عاشق شدم. تو آن سرآغاز بی مانند را به یاد داری؟ باید پسر نوجوان عاشق بوده باشی تا بیاموزی در میان هپروت پیرامون، عاشق ماندن را. باید در عشق بالیده باشی تا در کنار تب هوس، بستگی یابی. باید عشق سرآغاز مرد شدن ات باشد تا دریابی جنگ از هر سر دریدن است، از هر سو جدایی ست. در همسایگی هرتی پرت است دانستن راز سرمستی.
جوان تر از سعید بودم که نخستین بار خواندمش؛ سپس هر سال تابستان با نگاهی آموخته تر. آن شوخی های درآمیخته با نگرانی و آن دلهرهای آلوده به زهرخند مرا از جا می کند. برخی از کتاب ها، تو را نمی نشانند، برمی خیزانندت؛ واژگانی هستند که تو را به آغوش خویش می خوانند، و تو می دوی به سوی شان، دمادم؛ برخی از نگاشته ها را نمی توانی تنها برای خویش خواندن، بلند می خوانی شان، گرچه گاه برای دیوار، آن چنان دلگرم، آن چنان امیدوار، و نه به پایانی خوش، که، به باور خویش، این که داستان است که تو را می خواند. برای من چون این است، دایی جان ناپلیون.
.