در ته مینی بوسی در میانه شهر آشوب زده کز کرده ایم، من و مادرم، که دستم را گرفته ست تا شاید راه به خانه بیابیم. مدرسه ها با تهدیدی روشن بسته خواهند شد و این روشی شد برای هر آنجه که از آن پس باید بشود. زبان مرسوم شد. رسم جاری عادی مقبول. در میانه نعره های هوچی پوچ، از بلندگوی لکنته چیزی به سان زمزمه ای می شنوم. گویی سر همراهی ندارد با عربده ها، هیچ. پیامی ست از جهانی دیگر، به شیوایی و دلبری زیبایی. در آن دلگرمی می یابم. گمان دارم نخستین بار بود که در یافتم که در هنگامه ها به زیبایی ناب پناه توان جستن، تا سال ها بعد هر گاه که کار از دست بشد خویشتن خویش را در آن پیش درآمد بی همتای درویش خان بیابم، در آن غم مردانه متین که یکی دو ساز نواخته باشندش، شاید در خانه ای، بی هیچ سودای مجوزی از برای پخش، از هر آن که خویش را در این مقام می انگارد با همان روش مرسوم. بوده اند و هستند دیگرانی که همان پیش درآمد نازنین را با ارکستراسیون کامل کودنی درآورده باشندش و رسیده باشند به تصنیفی شاهکار از بهار با اصرار در دست اندازی در شعر و ویرانی اثر. این را نوشتم تا بدانی حکایت روزگار رفته را در برابر آن درست خواندن بی مجوز مهجور. شرافت شجاع است که می تواند زیبایی آفریدن و در غیاب آن چیزی نمی ماند جز همان عربده ها و جفتک اندازی های جفنگ. بگذار از برای قسمتی از شعر بهار پخش شدن اش را نگذارند، برای من پناهگاهی ست پر ارج تا نیز با همان غم مردانه متین اش بدرود گویم با نوازنده اش، با آن "چاوش شیدا".
* از حافظ است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر