۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

"خوابگرد قصه های بی سرانجامم"

...در From Hellرویابینی،Fred، چشم می گشاید به لندن 1888 ویکتوریایی، به دنیایی سراسر فاسد و دچار بیماری توهم عظمت که تمامی رویاهایش را کابوس هایی می گرداند از رنج انسان هایی که زاده شده اند تا نادیده انگاشته شوند و تنها به گواهی رنج هاشان دیده می شوند در کابوس هایش، و بهشت تنها جایی ست به دور از این عظمت پوشالی و هر جا که سایه اش از آن به دور باشد.
در سکانسی Fred و Mary دست در دست هم، به گالری نقاشی یی می روند و در زیر نگاه های تحقیر آمیز مالکین این هنر سفارشی، می ایستند به تماشای نقاشی های کشیده شده از "ملکه "و "فرزندش" که بیش از هر چیز دوزخ را بازمی یابند در این گونه؛ و من از تماشای بازی Johnny Depp سیر تمی شوم همانجا که دارد داستان کوتاه زندگی از دست رفته اش را به یاد می آورد و باز می گویدش و به یاد نمی آورد هربار زمان جدایی از همسرش را.
آخرین رویای Fred سوزاندن نامه Mary است از بهشت دور از دسترسش که به آن فراخوانده شده و آگاهی به این که او را در آن جایی نیست و این بار چشم گشودنش به مرگ خویش...
"شعر از م.امید است."

۹ نظر:

Niloufar گفت...

Welcome to blogspot :)

Niloufar گفت...

در ضمن ذکر جزییات را دوست داشتم خیلی خیلی برام جالب بود
مرسی از اینکه با من شریک شدینش

Unknown گفت...

من فکر کردم شاید حوصله ات رو سر ببره. اگر برد ببخش نیلوفر جان
:)

Unknown گفت...

کاش ناپرهیزی کنی یه سفر بیای ایران. آرزوی بدی کردم؟

Niloufar گفت...

نه! خیلی خوب بود...اممم...دلم که ایران خیلی میخواد...مخصوصا این روزها خیلی هوای ایران به سرم میزنه...ولی توی قحطی مرخصی و فشار کار٬ ترجیح میدم اگر فرصت و پولی دستم امد٬ برم یه گوشه دیگه دنیا را ببینم...از الان دارم برای فرانسه یا ایتالیا نقشه می کشم
:)))
ولی خب...کی می دونه چی میشه...یهو٬ شاید هم سر از ایران در اوردم

Unknown گفت...

خب، پس چند تا نوشته اين تيپي ديگه هم ميگذارم اينجا.
چقدر خوب نيلوفر جان، چه جاهاي خوبي رو انتخاب كردي من خيلي خاطره دارم از هر سه تاشون-ايران رو هم گفتم:))
آره،هيچكس نمي دونه فردا چي ميشه و ما كجاييم...راستي، من خيلي نوشته ات رو دوست دارم. فوق العاده ست. الان سر كارم ،مجالم بدن بر مي گردم بازم مي خونمش. جادوييه. جادويي نيلوفر جان

Niloufar گفت...

حتما! خوشحال میشم که بخونمشون

راستی٬کدوم نوشته؟

Unknown گفت...

روزمره های یک جمعه
و حتما از اولين نوشته اي كه من ازت خوندم تا حالا، با اون شجاعت و صداقت و عواطف انساني نادر كه من خيلي خوشحالم كه در حد خودم در تو مي بينم. تو آدم بزرگي هستي نيلوفر جان

Niloufar گفت...

چه جالب! اینکه روزمره های جمعه من به چشمتون جادویی امده!ـ

ممنونم...امممم... از ان وقتایی هست که جلوی تعریف کم اوردم و نمیدونم چی بگم...ـ