۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

6:30 - One fine day



یک روز خوب . 6:30 دستم می زند روی دکمه Snooze تا Alarm را ببرد.سرم خودش را در رختخواب بیشتر فرو می کند . گوشم نمی خواهد بشنود که با مشت به در خانه ام کوبیده می شود . دلم می گوید آه شب چه زود گذشت . اما کودکی ام بیدار می شود . با سبکبالی چند سوسیس برای صبحانه کباب می کنم و بی عجله آن را می خورم . کودکی ام بیدار شده ؛ اما باید یادم باشد که نامت را فراموش کنم ؛ باید با وقت شناسی هر چه تمامتر دیر به سر قرارم با تو برسم ؛ با زیبایی شناسی ذاتی ام باید زیبایی زنانه و شیرینت را بشناسم و نادیده اش بگیرم ؛ می دانم که تو هم از همسرت جدا شده ای ، اما باید بدانم که هیچ نقطه مشترکی نداریم ؛ در تمام این روز خوب که هر دو برای هر نفس مان می جنگیم باید به رویم نیاورم که از هر دم با تو بودن چه لذت و آسایشی می برم ... و روز خوب ادامه می یابد...

هیچ نظری موجود نیست: