۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

All the President's Men

جنبش دست ها و سرهاشان به خودشان نیست؛ فریادهاشان هم؛ پیچ و تاب می خورد و به هر جهت می رود. بیش از آن که نگران خودم باشم، نگران Laptop ام هستم و آنچه که در آن دارم. از کنارشان نمی توانم رد شوم؛ باید از میانشان راهم را باز کنم، که کار دشواری ست. پیرمردی با لباس های نامرتب و فقیر می کوشد در این هنگامه چیزی به من بگوید که هیچ نمی توانم شنید؛ سرش را به تاسف تکان می دهد و بازویم را می گیرد و نگاهم می دارد. فریادها بلندست و گروهی افتاده اند به زدن همدیگر، و پیرمرد سر تکان می دهد به تاسف. این بار من بازویش را می گیرم و می کشانمش بیرون از هیاهو و دورش می کنم ازآن.سر می گردانم و می بینم که پلیس سر می رسد و کار بالا می گیرد.

نفس عمیقی می کشم و لباسم را مرتب می کنم. اکنون گفتار پیرمرد را بهتر می شنوم؛ دارد یک بند دعایم می کند که از آن میانه رهایش ساخته ام و همچنان سر تکان می دهد که در می یابم از تاسف نیست، که از لرزش های عصبی ست و بیماریش.

خودم را به ورودی ساختمان شرکت می رسانم. هنگامه اوج گیرنده را هنوز می شنوم و منتظر آسانسور می مانم که آرام دارد می آید پایین به همکف و کمی هم از آن پایین تر. فریاد مسافرانش به هوا می رود که نمی توانند در را باز کنند. نگهبانان شرکت رفته اند تماشای بلوا و هیچ کدام نیستند تا کاری بکنند. کسی را می فرستم پیشان.

پیاده خودم را شش طبقه از پله ها می کشم بالا. کمی می ایستم تا نفس زدن هایم آرام شود و کسی بر این گمان نیفتند که دستپاچه ام. به یاد پیکاسو می افتم و پنبه در گوش گذاشتن هایش در موزه لوور، خنده ام می گیرد.

در می زنم و به پیشوازم می آیند و با هیجان مرا می کشند توی هیاهوشان، صدای تلویزیون بلند است و همه برسر هم داد می زنند و از من نظر می خواهند. آرام کردنشان و آغاز Session برای Presentation ام کار چندان آسانی نیست.

هیچ نظری موجود نیست: