چقدر به اين سقوط آزاد نياز دارم؛ به سقوط از بالاي آسمان وانيلي متعلق به مادرم كه سال هاست درگذشته. بدرودهايم. بدرود با عشقي كه صدها سال است مرده ست، برايش دست تكان مي دهم. برايم دست تكان مي دهد و چشمكي مي زند. بدرود با آنها كه در روياهاي من زيستند و ديدن خواستن و وانمودكردن هاشان كه هستند و دانستن اين كه هيچگاه نبوده اند. نبوده اند حتي به اندازه پاسخي به پرسشي ساده و خود شده اند بخشي از كابوس هايم...
هنگام سقوط است. هنگام سقوط و بريده بريده ديدن خاطراتم و روياهايم و شنيدن صداي قلبم، چقدر به شنيدن اين صدا نياز دارم و به چشم گشودنم. سر مي گردانم و نگاهي به پشت سرم مي كنم، و، ديگر...سقوط...
هنگام سقوط است. هنگام سقوط و بريده بريده ديدن خاطراتم و روياهايم و شنيدن صداي قلبم، چقدر به شنيدن اين صدا نياز دارم و به چشم گشودنم. سر مي گردانم و نگاهي به پشت سرم مي كنم، و، ديگر...سقوط...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر