۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

Open Your Eyes

با صدای الکترونیکی زنی که دیوانه وار دوستش دارم از خواب بیدار می شوم. صدای الکترو نیکی  اش به من می گوید که چشمهایت را باز کن. مدام تکرار می کند با لطافت و دلبری زنانه ای که در آن می شناسم. چشمهایم را باز می کنم. بلند می شوم. از کنار رویاهای شب گذشته ام که هنوز در حال نمایش است می گذرم و نقطه پایان آن را می گذارم.
بیدارم. چشمانم گشوده ست. همه چیز در جای درست خودش قرار دارد؛ پس بیدارم و چشمانم گشوده ست. به خودم، به تصویر خودم در آینه نگاه می کنم، به موهایم که دارد سفید می شود.وانمود می کنم که جاودانه ام و به خیال احمقانه مرد درون آینه زهرخند می زنم و شکلکی برایش در می آورم.
لباس می پوشم و سوییچ ماشین و مدارک کذایی ام را برمی دارم. از کنار تخت دو نفره ام رد می شوم. تخت خالی ست. زنی در آن نخوابیده. پس من دیشب تنها بوده ام.
ماشین را از پارکینک می آورم بیرون. سر کوچه ترمز می کنم و  خلوتی خیابان را برانداز می کنم و بعد ماشین را می بندم به گاز. از برهوت چهار راه های شلوغ می گذرم. چراغ های راهنمایی سبز و قرمز را رد می کنم. هیچ کس در خیابان نیست. هیچ کس نیست به جز تصاویرشان در آگهی های تبلیغاتی. نگه می دارم وسط خیابان خالی. پیاده می شوم. به این اقیانوس خالی نگاه می کنم. تنها و وحشتزده می دوم  و فریاد می کشم.
از صدای فریاد خودم بیدار می شوم. این بار صدای اکترونیکی زنی که دیشب با او خوابیده ام به من می گوید که چشمانت را باز کن...

هیچ نظری موجود نیست: