آقای ناشناس،بانوی محترم! / بعد از سلام گرم، و با عرض احترام، / لابد شنیده اید - و بر ذات آن جناب مخفی نمانده است - / که خورشید مهربان / چندی است خر شده / آن هم به این دلیل / که تنگی قافیه / هر روز بی دلیل – و هر لحظه بیشتر- / هی تنگ می شود / این نکته گفتنی است ، / که تا چند وقت پیش / تنگی قافیه ، چندان نبود تنگ / لیکن جنابتان – با عرض معذرت - / در خواب دیده اید. / و رفت آنچه رفت / و شد هر آنچه شد. / آقای موش کور – که همسایه شماست ! / در روزنامه خواند / که خورشید روشن است / و گفت زیر لب نفرت به روشنی ! / انکار می کنم ، این حرف یاوه را / تقصیر عینک است / اغلاط چاپی است / کلا مزخرف است / از این چه فایده ، که نقص مرا فاش می کند ؟ / آنک نگاه کرد(این سوی روزنی ، و آن سوی پنجره) / برخاست با روزنامه اش، / بست محکم تنها امید را! / خورشید تیره شد : افسوس - من سال ها تافتم - / بر این کویر خشک / بر موش های کور / که چشم دیدن هرگز نداشتند / آقای موش کور فریاد می زند: / ممنوع می کنم،ممنوع می کنم / آفتاب را که بتابد / بر چرک های من! / او فریاد می کند / و روزنه ها بسته می شود / یک یک ، با روزنامه ها / اینک از قرص آفتاب چیزی نمانده است ، / (جز قرص های خواب) / اما بعید نیست / و در طالع شماست / و از ناصیه شما این می زند تتق / که روزی ( کدام روز؟) / بیدار می شوید . / در ظلمتی که هست ، / و هی قرض می کنید / آفتاب را ، از سرزمین ابر / از پایتخت باد / آقای محترم ، اوضاع مضحکی است – که چندان غریب نیست / این عادت شماست / که عادت کنید زود / به این بود یا نبود / زیرا مسلم است – البته بر شما - / که عمری دراز نیست / این نیز بگذرد / و البته بهتر است / که در خواب بگذرد.
پسری جوان را به یاد می آورم که در میانه هنگامه ها با نگاهی کنجکاو و بی گناه در جستجوی راز جاودانگی عشق بود . خوب می یافت و این خوب یافتن را در نهاد خود داشت ، همواره . خوب می یافت : هشتمین سفر سند باد ، دنیای مطبوعاتی آقای اسراری ، طومار شیخ شرزین ، دیباچه نوین شاهنامه ، باشو غریبه کوچک ، شاید وقتی دیگر ، مسافران ، سگ کشی ، هدایت... چه شورهایی از یافتن . چه گنجی . راز جاودانگی عشق.
جوینده ، هنرمندی را یافت بر پای خویش ، استوار و سربلند ، بی زانو زدنی در برابر هر قلدر احمق برای تکه ای نان ، زندگانی این هنرمند داستانی ست همتای داستان هایش . نمی گوید ، اگر که بخواهندش دروغ بگوید؛ و هر گاه که بگوید ، بی ترس و روشن می گوید .
- سنگستانی؟ کدوم یکی از شما سنگستانی هستین ؟
- ما همه سنگستانی هستیم ... اقلا وعده ای به من بدین ، دلگرمم کنین ، گولم بزنین ، شیرین زبونی کنین ، التماس کنین ، یه دلخوشی یی بهم بدین.
- بهتون دلخوشی می دم که پدر بدبخت من که سی ساله برای فرهنگ این کشور کار می کنه برای همه چیزش لنگه ، از کاغذ و مرکب تا چاپ و پخش و اجازه تک تک کلمات ، اما امثال شما هیچ منعی ندارین ... این خیلی خیلی گرونه و شما نباید هم از تلخیش چیزی بفهمین... راضی شدین؟
- مثل این که بیشتر از این چیزی بلد نیستی.
- مثلا اشک بریزم ؟! من گریه هام رو قبلا کردم . حالا فقط فریاد برام مونده...
این نوشته برای بهرام بیضایی است ؛ نه تنها برای کارهایش ، که ، برای خودش ، که همتاست با کارهایش.
پسری جوان را به یاد می آورم که در میانه هنگامه ها با نگاهی کنجکاو و بی گناه در جستجوی راز جاودانگی عشق بود . خوب می یافت و این خوب یافتن را در نهاد خود داشت ، همواره . خوب می یافت : هشتمین سفر سند باد ، دنیای مطبوعاتی آقای اسراری ، طومار شیخ شرزین ، دیباچه نوین شاهنامه ، باشو غریبه کوچک ، شاید وقتی دیگر ، مسافران ، سگ کشی ، هدایت... چه شورهایی از یافتن . چه گنجی . راز جاودانگی عشق.
جوینده ، هنرمندی را یافت بر پای خویش ، استوار و سربلند ، بی زانو زدنی در برابر هر قلدر احمق برای تکه ای نان ، زندگانی این هنرمند داستانی ست همتای داستان هایش . نمی گوید ، اگر که بخواهندش دروغ بگوید؛ و هر گاه که بگوید ، بی ترس و روشن می گوید .
- سنگستانی؟ کدوم یکی از شما سنگستانی هستین ؟
- ما همه سنگستانی هستیم ... اقلا وعده ای به من بدین ، دلگرمم کنین ، گولم بزنین ، شیرین زبونی کنین ، التماس کنین ، یه دلخوشی یی بهم بدین.
- بهتون دلخوشی می دم که پدر بدبخت من که سی ساله برای فرهنگ این کشور کار می کنه برای همه چیزش لنگه ، از کاغذ و مرکب تا چاپ و پخش و اجازه تک تک کلمات ، اما امثال شما هیچ منعی ندارین ... این خیلی خیلی گرونه و شما نباید هم از تلخیش چیزی بفهمین... راضی شدین؟
- مثل این که بیشتر از این چیزی بلد نیستی.
- مثلا اشک بریزم ؟! من گریه هام رو قبلا کردم . حالا فقط فریاد برام مونده...
این نوشته برای بهرام بیضایی است ؛ نه تنها برای کارهایش ، که ، برای خودش ، که همتاست با کارهایش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر