هنوز ابتدای راه بود و شیب کم بود و او تازه نفس بود و صعود سهل. چون صعود سهل بود، تند و چالاک گام بر می داشت. صعود سهل بود و نمی خواست باور کند که از شیب کم و تازه نفسی بود که سهل می رفت. شیب کم را در نمی یافت، در عوض تخته سنگ های نامنظم را پلکانی منظم می یافت که دست معجزه چیده باشد تا اوج. صعود سهل را از معجزه می دانست نه از شیب کم و تازه نفسی اش. به خود تلقین می کرد که نا ممکن است چنین سهل برگذشتن تا اوج، ولی در درون می انگاشت که تا اوج سهل خواهد تاخت. خود را با ذکر معیوب و سطحی تلقین فریب می داد و ورد تلقین پوششی اخلاقی می شد برای فریب. تلقین سطح را در بر می گرفت و تکرار می شد و پس از هر تکرار زدوده می شد، در حالی که فریب در عمق پابرجا می ماند، هر چند به حس نمی آمد، و هرچند سطح به حس می آمد. درون بر باور نادرست خود مصر بود و برون با تلقین درستی می پنداشت خبر از درون تواند داشت. و این گونه سهل خود را فریب می داد و این گونه سهل صعود می کرد؛ آنچنان سها که گویی به تماشای صعود دیگری نشسته است. سرمست بود از غرور رقیق حاصل از سهولت صعودش. راه را از بی راه از قاذوراتی می شناخت که رهگذران پیشین بر روی تخته سنگ ها به جا گذاشته بودند. پا بر تخنته سنگ ها می گذاشت و، بیشتر به آسمان نزدیک می شد. می پنداشت که از اوج آوازی فرود می آید؛ آوازی که تا به گوش او می رسید، آنقدر پژواک هایش در هم می آمیخت که از آن چیزی جز آهنگی گنگ باقی نمی ماند؛ اگر چه به خود می قبولاند که آن ندای اسمانی را که می پندارد، به گوش جان در می یابد.
آبشار کوچکی فرو می ریخت. آبشار آورنده آب های بالا بود و فرو می ریخت. می پنداشت، آبشار آورنده آب های پاک بالا بود و قرو می ریخت؛ آب های پاک از اوج می آمدند و فرو می ریختند و با گذر از قاذورات، الوده می شدند و با هر چه پایین تر رفتن آلوده تر. می پنداشت، آب های پاک از اوج می آمدند؛ جایی که ابر آن را فرا گرفته بود و به چشم نمی آمد و دست ناپاکی از آن دور بود و آن آواز از آنجا می آمد؛ آوازی که حتما صدای آن پاکی بود و درک نمی شد مگر با نزدیکی به آن. آن چه را که در حد فاصل دامنه و ابر می توانست ببیند، اول، در پایین، سنگ و خاک و قاذورات بود و، بعد، پوشش تنک برف بود در زمینه سبز رستنی ها، که سپیدی پاک معصومیت، و شکوه سبز حیات را با هم داشت، با زخم گاه گاه و به ندرت قاذورات راهنمای جوینده راه، و بعدتر، گستره پهناور پیوسته برف، بی زخم قاذورات.
دیگر به رفتن عادت کرده بود. بی اختیار به دنبال رد قاذورات، شیب مدام افزون شونده را پی می زند. هر چه بالا تر می رفت رد قاذورات کمرنگتر می شد و او در یافتن راه مرددتر. تخته سنگ ها از نم خزه می بستند و با خزه لیز می شدند. خاک از نم، گل می شد و گل سست بود؛ از سستی گل پایش در آن فر می رفت و از فشار پایش، گل وا می رفت و با وارفتن گل به پایین می لغزید. لیز بودن خزه و سست بودن گل، حس اظمینان از بالا رفتن با هر گام را خدشه دار می کرد. در هر گام لغزیذن بود و گیر کردن و در جا زدن و گاه حتی به پس رفتن. او تظاهر به بی توجهی به موانع مسیر می کرد و موانع بی توجهش می کرد به سرسبزی زیبای مسیر. دیگر صدایی از اوج نمی شنید. انگار با بی توجهی به موانع درگیرشان نمی شد. انگار در گل فرو نمی رفت اگر که به آن توجه نمی کرد. می دانست و نمی خواست بداند، که از سستی گل بود که پایش در ان فرو می رفت، نه از توجهش به آن، و بی توجهی اش چیزی را در طبیعت گل تغییر نمی داد، ولی نحوه گام برداشتن اش را تغییر می داد؛ شلنگ می انداخت و با لغزشی بیشتر، دست آخر، بیشتر به آسمان نزدیک می شد؛ اگر چه آسمان را نیز از یاد برده بود.
لکه های پاک برف مسیر را لیزتر می کرد. اکنون خستگی را مانند حسی تازه در خود می یافت. خستگی را همراه نفس نفس زدن و شیب راه و لیز خوردن درمی یافت. خستگی شور صعودش را از بین می برد. در ابتدای راه خود را قهرمانی خستگی ناپذیر می دانست و حالا حس خستگی تصویر قهرمانانه اش را و خودش را، با هم، شکسته بود. توان گام برداشتن را با هر گام، بیشتر، از دست می داد. خسته بود و از خستگی اش شرمگین؛ اما نمی ماند تا نفس تازه کند؛ انگار با دریافت حس خستگی اش مستوجب کیفر می شد؛ انگار با قبول خستگی، گناه ترکتازی بیهوده اش را به گردن می گرفت. نمی خواست فریب دادن خود را به یاد آورد و آنچه که آن را به یادش می آورد حس خستگی بود، پس نمی خواست خستگی آش را قبول کند؛ و انگار این قبول کردن زمانی صورت می گرفت که او لختی برای نفس تازه کردن درنگ می کرد. با تداوم تلاشش، هم ذهن خود را از پیگیری دلایل خستگی اش باز می داشت و هم خود را خسته تر می کرد، و با خسته تر شدن عاجزتر می شد در بازنگری به آنچه که کرده بود. چنگ می انداخت و تخته سنگ های لیز را می گرفت و اندام خسته لرزانش را بالا می کشید.
گم شده بود، اما به دنبال رد قاذورات نمی گشت. نمی گشت تا گم شدن خود را درنیابد. می خواست به خود بقبولاند که هر کجا می رود کوتاهترین وآاسانترین مسیر است. برای پیدا کردن مناسب ترین راه خود را محتاج نشانه می دید و نشانه ای نمی دید، و با گم کردن رد، خود نیز گم شده بود. اما اصرار داشت باور کند که درست می رود، پیوسته، بی وقفه؛ و در این حد سخت تلاش می کرد. می پنداشت با این همه زحمت باید دیگر رسیده باشد؛ می پنداشت به اندازه رسیدن زحمت کشیده ست. حد زحمت را خودش تعیین می کرد و آن را به نفع راحتی خود تخفیف می داد. اما نرسیده بود و همچنان دشواری، دشواری بیشتر، پیش رویش بود و این خشم کلافگی می آورد برایش.
به ارتفاعی که پیموده بود نگاه کرد. دیگر لرزشش نه تنها از خستگی، که از ترس نیز بود. می ترسید از همین ارتفاعی که خود پیموده بود. اکنون لرزان و بی توان، از صعود حاصلی جز زجر نمی برد. دیگر تماشاچی صعود دیگری نبود، با هر گام زجر می کشید و این بود که صعود کرده بود و این بود که دریافته بود صعود سهل نیست و چون سهل نبود پس آن را امکان ناپذیر می دانست. با عضلات لرزان و منقبض از ترس سعی کرد به اندازه قدمی صعود کند، قدم که برداشت نتوانست پاهای ارزان و بی اختیارش را بر جا پایی بند کند. در این تعلیق، فقط دستانش او را از سقوط باز می داشتتد. به جا مانده بود و می انگاشت که نه از خود، که از آن آوازی که می پنداشت از اوج می شنیده فریب خورده ست. نا امیدانه به دنبال جای پا می گشت و نمی یافت و دستانش هر دم سست تر می شدند. ترس او را به پایین می خواند و او فرمانبردار ترس بود و دیگر تحمل زحمت بازگشت نداشت و راهی جز بازگشت نداشت. آرزو می کرد که ای کاش هرگز صعود نکرده بود و اکنون که کرده بود، ای کاش می شد که آسان و سریع بازگردد تا آسوده شود. ترس تنزل بی چون و چرایش را می خواست و او تنزل سریع و بی زحمت خود را. و این گونه تنزل، سقوط بود؛ دستان سست و ناتوانش رها شدند، سقوط کرد.
امید لک مظاهری بهار هزار و سیصد و هفتاد و یک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر