۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

City of Angels



همنجوا با فرشتگان کتابخانه ها ، بی پرواترین نگاشته ها را زمزمه ساختن

آمدن ، شدن ، بی بودن

عشق ، بی لمس دستانت ، بی بوییدن موهایت ، بی چشیدن بوسه ها ، بی گرمای هم آغوشی ، به بهای جاودانگی

شنیدن ترانه هماره شامگاه و پگاه

شگفتی راز دور اشک

هدیه دادن کتابی از Ernest Hemingway همچون پاره ای از دل

...

سفرم به تو که آغاز شد کفش هایم را دزدیدند ؛

جاودانگی را جایی در باران از خود شستم ؛

دیگر ،

می دانم که در آن جاده پیچاپیچ مه گرفته باید Nude بروم ، Live ؛

می دانم چشیدن گلابی ها را ، بوسه ها را ؛

می دانم گرمای هم آغوشی را ؛

باشد که ندانم Further up on the road چه خواهد شد ، من گریستن را آموخته ام ؛

و

رقص با بلندترین امواج آن دریا را بازی می کنم.
When they ask me …what I liked the best, I’ll tell them: It was “City of Angels”.

هیچ نظری موجود نیست: