همنجوا با فرشتگان کتابخانه ها ، بی پرواترین نگاشته ها را زمزمه ساختن
آمدن ، شدن ، بی بودن
عشق ، بی لمس دستانت ، بی بوییدن موهایت ، بی چشیدن بوسه ها ، بی گرمای هم آغوشی ، به بهای جاودانگی
شنیدن ترانه هماره شامگاه و پگاه
شگفتی راز دور اشک
هدیه دادن کتابی از Ernest Hemingway همچون پاره ای از دل
...
سفرم به تو که آغاز شد کفش هایم را دزدیدند ؛
جاودانگی را جایی در باران از خود شستم ؛
دیگر ،
می دانم که در آن جاده پیچاپیچ مه گرفته باید Nude بروم ، Live ؛
می دانم چشیدن گلابی ها را ، بوسه ها را ؛
می دانم گرمای هم آغوشی را ؛
باشد که ندانم Further up on the road چه خواهد شد ، من گریستن را آموخته ام ؛
و
رقص با بلندترین امواج آن دریا را بازی می کنم.
آمدن ، شدن ، بی بودن
عشق ، بی لمس دستانت ، بی بوییدن موهایت ، بی چشیدن بوسه ها ، بی گرمای هم آغوشی ، به بهای جاودانگی
شنیدن ترانه هماره شامگاه و پگاه
شگفتی راز دور اشک
هدیه دادن کتابی از Ernest Hemingway همچون پاره ای از دل
...
سفرم به تو که آغاز شد کفش هایم را دزدیدند ؛
جاودانگی را جایی در باران از خود شستم ؛
دیگر ،
می دانم که در آن جاده پیچاپیچ مه گرفته باید Nude بروم ، Live ؛
می دانم چشیدن گلابی ها را ، بوسه ها را ؛
می دانم گرمای هم آغوشی را ؛
باشد که ندانم Further up on the road چه خواهد شد ، من گریستن را آموخته ام ؛
و
رقص با بلندترین امواج آن دریا را بازی می کنم.
When they ask me …what I liked the best, I’ll tell them: It was “City of Angels”.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر