۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

City of Angels



صبحانه ای به جا مانده بر میز . شمعی در باد . گفتی اگر می دانستی چنین خواهد شد ، آیا باز هم ... گفتم برایم بس بود یک بار بوییدن موهایش ، یک بار بوسیدن لبش ، یک بار لمس دستش ، تا رها کنم جاودانگی و فرشته بودن را . و دیگر می دانستم گریستن را ؛ و می دانستم که دیگر تنها باید دل ببندم به رقص با بلندترین امواج آن دریا .

هیچ نظری موجود نیست: