۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

eyes wide shut



من کابوس هایت را زندگی می کنم در میان همهمه بازار مکاره ای که در آن پدری دخترش را به قیمت مناسب و شرایط مناسب پیشنهاد می کند. و من ناباورانه به لبخند دختر نگاه می کنم و آن لبخند فراموشم نمی شود و لبخند مودبانه ام هر دم بیشتر رنگ می بازد.

هیچ نظری موجود نیست: