کتابخانه مرکزی شهر فرشتگان - روز
آمده ام برای دیدن Maggie، دزدکی و پنهانی. می دانم تا بیاید فرصت دارم دست بر شانه دیگران بگذارم و زمزمه ها و رویاها و آرزوهاشان را بشنوم.
می آید و کتابی از همینگوی را به دست دارد که من دزدکی کنار تختش گذاشته ام و او نمی داند. می دانم که کنار قفسه کتاب های همینگوی خواهد آمد. من این جای خاص را برگزیده ام برای دیدارمان. منتظرش می مانم. وانمود می کنم که دیدارمان غیرمنتظره ست. از دیدن من شگفتزده ست و من از تماشایش سیر نمی شوم. با کنجکاوی زنانه اش می پرسد که کجا زندگی می کنم. می گویم همینجا. می پرسد چه کار می کنم. می گویم خواندن...
دستش را لمس می کنم و می گویم مرا به جایی ببر، هر کجا که باشد...
بازاری در شهر فرشتگان - روز
همراه مگی راه افتاده ام و خریدش را تماشا می کنم. گلابی یی را در دست دارد که از آن تکه هایی را می چشد. از او می خواهم مزه اش را برایم توصیف کند؛ مانند همینگوی...تصویر fade می شود...
بازاری در تهران - روز
در درگاه بازار ایستاده ام و سبدی در دست دارم. دارم ترانه Angel را از Sarah McLachlan زمزمه می کنم. وارد شلوغی می شوم. فروشنده ها با من آشنا هستند. به هم سلام می گوییم و برای هم دست تکان می دهیم. برای انتخاب چیزی می روم. نگاهم مردد است. خانم فروشنده می بیند و می خندد. می گوید بگذار کمکت کنم. برای درست کردن چه چیزی می خواهی و من می گویم با شرح دقیق طعم ها. مانند همینگوی...
فروشگاهی درMatchstick Men - روز
چیزهایی که خریده ام را گذاشته ام جلوی ماشین حساب خانم فروشنده تا قیمت اش را حساب کند. سعی می کند نگاه کنجکاوش را از من و چیزهایی که خریده ام، پنهان کند. من هم پنهان می کنم که دیده ام که او دارد این را پنهان می کند. طاقتش تمام می شود و می گوید این دفعه متفاوت خریده اید. یک روزه بچه دار شده اید. می خندم و فقط سرم را تکان می دهم...تصویر Fade می شود...
فروشگاهی در تهران- بیرونی- شب
دارم Summer Wind را از Frank Sinatra زمزمه می کنم.از لابه لای مردم می گذرم تا خودم را به جایی برسانم که ماهی می فروشند. یکی از ماهی های شیطان و بازیگوش را انتخاب می کنم...
فروشگاهی در نیویورک- شب -پایان One Fine Day
دستم را تا شانه می کنم درون آکواریوم و به بازیگوشی ماهی یی که نشانه رفته ام او را می گیرم و می برم برای Melanie . هیچ کس نباید فکر کند که من از او دیوانه وار خوشم آمده. حتی خودم و او هم نباید لحظه ای به این فکر کنیم که همدیگر را یافته ایم و از ته دل شادیم از کنار هم بودن. بازی را به هم می زنم. می گویم می خواهم ببوسمت. چشمانش گرد می شود و می گوید آماده نیست و باید کمی صبر کنم. کاناپه را نشانم می دهد و می گوید چشمانم را ببندم تا او با ظاهری آراسته پیدایش شود. چشمانم را می بندم و از خستگی به خواب می روم...تصویر Fade می شود...
خانه ام در تهران- شب
دارم For the First Time از Kenny Loggins را زمزمه می کنم. لپ تاپم را می گدارم روی زانویم. به تصویری از عمو نوروز که مهتاب آن را ساخته نگاه می کنم. یاد افسانه اش می افتم ، که مردی هر سال، بهار را به خانه زنی می برد که روزها در انتظارش بوده و هر بار او را در خواب می یابد و هر بار او را در خواب می بوسد و می رود تا بهار را به جای دیگری ببرد...
سرزمین عجایب، بیرونی- روز
در این جهان باید مانند کسی مانند Hatter دیوانه باشی تا دوام بیاوری. کلاهم را بر می دارم و می گویم خوشبختانه آن شخص خود منم، که تو مرا از رویاهایت ساخته ای؛ مرا چنین دیوانه خواسته ای که هستم و اکنون می روی به جهان مردمان عاقل...تصویر fade می شود...
۲ نظر:
چه خوب كه بهار وسوسهانگيز امسال دامن شما را گرفت به نوشتن اين بهاريه.
من اين نوشته را سواي باقي نوشتهها به خاطر نشاطش و وسوسهي بهارياش دوست دارم.
شعر «فصل گل صنوبر» همه را دست و دلباز ميكند به عيدي دادن. عيدي زيبايي بود:)
:)
ارسال یک نظر