اولین شبی که من در کنار تو بودم.من و تو از زیر نگاه عظیم خواهر بزرگترت که به رنگ نفرت از هرچه مرد بود گذشتیم.پیدا بود که خواهرت خیلی بیش از خود تو منتظر قصه آن شب من و تو بود.عشقبازیمان از راهپله ها شروع شده بود.تو برای آماده ساختن خودت به حمام رفته بودی و سردرگم بودی که موهایت را چگونه آرایش کنی.من بر روی تخت نشسته بودم و وقتی که در را باز کردی بی اختیار خندیدم.خنده ام را که دیدی سرگردانی ات را کنار گذاشتی و به من حمله کردی. من هم این سردرگمی را داشتم .کارم را به تازگی از دست داده بودم و دوستانم فراموشم کرده بودند و عشق تو تعهد می خواست و توانایی.آن شب از تو یاد گرفتم که باید برای عشقبازی سردر گمی را همچون لباسهایمان به جایی پرتاب کنیم و به برهنه ترین شکلی خودمان شویم.
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر