آن شب را به یاد داری؟
جشن تولد من بود و چشمان من از میان آنهمه صورتک فقط چهره ساده و بی آلایش تو را می دید.
تحملشان را نداشتم و با هم به خانه تو گریختیم و من در نگاهت نگرانی آن را می دیدم که خانه ات کوچک و بیقوله است و این که آیا من روح زنده و پر مهر آن را درک می کنم-که درکش می کردم.
با هم قرار گذاشتیم بی آنکه حاصل کار یکدیگر را تا پایان ببینیم نقاشی هم را بکشیم.کشیدیم.
اول من کاریکاتور تو را از من دیدم.صورتک خندانم با آنهمه دختری که در کنارم دلربایی می کردند و پولهایم و پولهایم و پولهایم...و هر دو خندیدیم.
بعد نوبت تو رسید تا نقاشی ام را از خودت ببینی.کاریکاتوری در کار نبود.تو بودی در زیباترین شکل.همان گونه که هستی.گفتی قرار بود که فقط کاریکاتور هم را بکشیم.گفتم من تو را اینجور می بینم.شادی ات شکفت.گفتم آن را به تو می فروشم.گفتی چند.گفتم یک بوسه.و تا سپیده به اندازه یک بوسه فاصله بود. سرمست و سرشار وقتی از خانه ات به کوچه زدم کوچه خیس از باران بوسه مان بود. و هر دو نمی دالستیم که این آخرین خداحافظی من است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر