۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

Jerry Maguire

دیگر به تمام Client ها تلفن کرده بودم . برای آخرین بار نگاهی به اتاق کارم که دو سال در آن گذرانده بودم کردم . چیزی جا نگذاشته بودم . هیجان زده و نگران وارد Site شدم . گفتم : " نگران نباشید ..." و بسیاری حتی سرشان را از Monitor نچرخاندند . " نگران نباشید ، می توانید تماشا کننده آنچه باشید که انجام خواهم داد؛ اما آنچه که شده ، خلاف آداب است ... این ماهی آدابی را می شناسد و به همین دلیل با من خواهد آمد ... " یکی از ماهی های آکواریوم را به درون ساک پلاستیکی کوچکی می گذارم . " این ماهی آدابی را می شناسد پس همراه من خواهد بود به سوی کاری جدید سرشار از خلاقیت و شادی و پیشرفت ، و دیگر چه کسی همراه من خواهد بود ؟ چه کسی همراه من خواهد بود ؟ چه کسی همراه من خواهد بود ؟ در کنار این ماهی ، … Flipper " و یاد ماهی دوست داشتنی کارتونی کودکی ام بودم . " چه کسی همراه من خواهد بود ؟.. " و بسیاری حتی توانایی نگاه کردن در چشمانم را نداشتند و سکوت جاری بود . " ... این بسیار غم انگیز است ... OK...OK... " که ناگهان تو بلند شدی و گفتی که با من خواهی آمد و خودت را به کنارم رساندی و هر دو نگران از کاری بودیم که کرده بودیم ؛ دستت را به من دادی و دست هایمان از هیجان می لرزید و هردو نفس نفس می زدیم . " پس تا دیدار بعدی آسوده بخوابید ." و هر دو به آسانسور رفتیم تا از آسمان وانیلی پایین بیاییم . و Site به هیاهوی روزمره اش بازگشت .

هیچ نظری موجود نیست: