۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

تنهایی یک دونده استقامت


همیشه ماراتن را دوست داشته ام . مدالی که از دانشگاه گرفتم آنقدر برایم مهم نبود تا آن لذتی که از دویدن می برم –آن مدال را چه کرده ام؟ همواره می دانستم که برنده می شوم با فاصله ای چمشگیر از دیگران . برنده می شوم و برنده شدن نتیجه ای ست که از لذت می آید . دویدن در هر خیز سمبلی ست از زندگی ، با نفس زدن هایش ، فکر های پراکنده ای که به ذهن می آیند ، عوض شدن چشم انداز ها ، نسیمی که به بدن می خورد ، ریتمی که خیز ها می گیرند ، وخستگی که آرام بر جان می ریزد و خیزها را آرام می سازد و شوق که وا می دارد تا مهار بر هر نفس و خیز از برای ادامه و جنگ با خستگی .

هفته پیش ماراتنی را پشت سر گذاشتم که باختم . درست در چند متری خط پایان ایستادم و گذاشتم دیگران بگذرند . همه با تعجب نگاهم می کردند غیر از یک نفر که هدفم از این باخت خود خواسته بود . پیروزی من ، پیروزی من نبود ، تایید بر منش باطلی بود که وسیله ام می کرد در دستانی که حرمت آدمی را نمی خواست . برایم بس بود لذت دویدن و پیش تر بودن از دیگران تا چند قدمی خط پایان . ماراتن من هنوز تمام نشده است و خط پایانم دور دست تر از توست .

هیچ نظری موجود نیست: