۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

mission impossible

فریاد زدم : زنده بمان ، نمی خواهم از دست بدهم تو را. و هر دو نگاهی ناباور به هم داشتیم و فاجعه پیش رو بود ، به نزدیکی .

فریاد می زدم و می گریستم و خودم را از آسمان وانیلی عشق تو فرومی افکندم ؛ به سرزمین عنکبوت ها ، دام هاشان ؛ به سرزمین صورتک ها ، دشمنانی با صورتک های دوستی ،رنگ هایی که نیرنگند و بی رنگی هایی که پیکی از دوده فریب ؛ به سرزمینی که تو را زنی ، هر دم آویخته به شاخه ای از سود و هوس می داند .

هیچ نظری موجود نیست: