عنکبوت ها نباید مرا بشناسند . من تنها یک نام هستم . مانند یک گرگ سرگردان ، قدرتمند ، تنها در میان شهری ، کهکشانی ؛ اگر به ناگهان ستاره ای از آن میان خاموش شود ، آیا کسی این خاموشی را خواهد دانست .
گفتم گل . گفتی این هدر دادن پول است . گفتم آن زن ، مادرت ، نه ماه تو را با خود کشید ؛ مردم گل می خرند تو هم بخر. و خود خریدم . تو پولت را هدر ندادی و من به یاد آخرین روزهای مادرم در بیمارستان بودم و بغض رهایم نمی کرد . بغضی که تو نمی دیدی . هیچ کس در آن کهکشان نمی دید .
با هم نزد مادرت رفتیم . من دم در ایستادم و به مادرت بر روی تخت نگاه کردم و می گریستم و صورتکم هیچ نشان نمی داد . گل را به مادرت دادی و او از تو نکوهش می کرد که بارها و بارها تلفن کرده تا تو را یافته و دیگر چه جای گل . و تو خشمگین گفتی آنها را من خریده ام و با اشاره تو مادرت تازه مرا دید. به من لبخند زد و گفت زیباست .و من از پشت صورتکم به تو نگاهی انداختم و تو دزدیدی نگاهت را از من . گفت پس تو پسرم را وادار کرده ای تا به دیدارم به بیمارستان بیاید ، باز هم به دیدارم می آیید ؟ گفتم من تنها همین امشب هستم .
ستاره من همان شب در آن کهکشان خاموش شد ؛ آیا کسی این خاموشی را خواهد دانست .
گفتم گل . گفتی این هدر دادن پول است . گفتم آن زن ، مادرت ، نه ماه تو را با خود کشید ؛ مردم گل می خرند تو هم بخر. و خود خریدم . تو پولت را هدر ندادی و من به یاد آخرین روزهای مادرم در بیمارستان بودم و بغض رهایم نمی کرد . بغضی که تو نمی دیدی . هیچ کس در آن کهکشان نمی دید .
با هم نزد مادرت رفتیم . من دم در ایستادم و به مادرت بر روی تخت نگاه کردم و می گریستم و صورتکم هیچ نشان نمی داد . گل را به مادرت دادی و او از تو نکوهش می کرد که بارها و بارها تلفن کرده تا تو را یافته و دیگر چه جای گل . و تو خشمگین گفتی آنها را من خریده ام و با اشاره تو مادرت تازه مرا دید. به من لبخند زد و گفت زیباست .و من از پشت صورتکم به تو نگاهی انداختم و تو دزدیدی نگاهت را از من . گفت پس تو پسرم را وادار کرده ای تا به دیدارم به بیمارستان بیاید ، باز هم به دیدارم می آیید ؟ گفتم من تنها همین امشب هستم .
ستاره من همان شب در آن کهکشان خاموش شد ؛ آیا کسی این خاموشی را خواهد دانست .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر