۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

Ocean



-گفتی که حلقه ات را فروخته ای

-دروغ گفتم

-درغگو

-دزد

این عشق را می شناسم.این واژه ها را باور دارم.این غزل را.

تو تنها کسی بودی که پایان ماجرا را می دانستی . یازده نفر بودید ، یازده ستاره تابان کهکشان رویاها ، و تنها تو پایان ماجرا را می دانستی و نمی دانستی Tessکه در کنارت خواهد ماند یا نه. ناباوری را در نگاهت می دیدم همانند عشقت و عشقت راست بود ، غوطه ور در دروغ و نیرنگ در این بازار مکاره . عشقت را هر روز به همراه سرب و بغض جاری در هوا نفس می کشم . و در این بازار مکاره هیچ کس باور نمی کرد که تو برای پول دزدی کنی . همه وقتی دانستند که تو عاشقانه می دزدی و عاشقانه دروغ می گویی رهایت کردند و تنهایت گذاشتند ، و پیش از همه Tess ، کسی که عاشقش بودی.
-Mr Ocean, you recently was released from prison?

-that’s right.

-how does it feel to be out?

-about the same.

هیچ نظری موجود نیست: