چشمانم بسته است؛ به تمامی. چشمانم را بسته اند؛ چشمانم را بسته ام. گاه، برای دیدار روشنایی، باید به تاریکی خطر کردن؛ گاه...پس چرا من گویی همواره...
من در تاریکی ها سفر می کنم و Spider ها در پی ام هستند. چشمانم را بسته ام و صدای ترانه ای را می شنوم، بسیار خاطره انگیز، که این بار، از ژرفای دلهره هایم، تنها، تصویر مرا می سازد. این شعر تا کجا منم؟
چشمانم را بسته ام و به درونم می نگرم. به کودکم. به کودکم که نفس می گیرد و به بازیگوشی به آب می زند. سر از آب بیرون می آورد و به لبخند مرا به آب می خواند. نفس می گیرم. به آب می زنم و به بازیگوشی کودکی سر فرو می برم در آن. زمان را گم کرده ام. یک ساعت در آب،در برابرم، به پایین می گذرد. ساعت من است که به آب افکنده شده. زمان را باز می یابم و کودکم را گم می کنم. به هر کجا او را می خوانم. نمی یابمش. کودکم را دزدیده اند. فریاد می کشم تا به کابوسی دیگر فرو غلتم با چشمانی که بسته ام. گذر زمان را می شنوم، به تپش های دلهره هایم و بر آن دست می سایم.
Spider ها در پی ام هستند، به هر کجا. چشم ها را می خوانند و نمی گذارند چشم فرو بستن، هیچ. به این دوزخ سرد چشم که بگشایم، چشمان دیگری را در من خواهند یافت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر