پلیس ها در پی ام هستند و من از شهر افلاتون می گریزم. مردمان شهر نیز در پی ام هستند و من از ایشان می گریزم؛ و من عشقی را در این گریز به جا نهاده ام در میانشان. عشقی را در این شهر به جا نهاده ام و ناگزیرم به رفتن. همه آنچه را که در این شهر ساخته ام، در میان کسالت هندسی سوداگری هاشان، به جا می گذارم و می گریزم به انزوای خویش. جایی به دور از تملک هرچیز، حتی عشق هاشان، حتی ناتمامی من، دستانم، مردی غریب با دستانی که می سازد، می برد، شکل می دهد از رویاهایش؛ قیچی هایی که بیش از هر کس خودم را زخم می زنند، همواره.
برف خواهد بارید. بر این شهر برف خواهد بارید؛ و این تنها بارش خرده ها ست از رویاها در این تنهایی ابدی، بر این شهر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر