۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

این بود دسترنج من و باغبانیم

آخرین امیدمان برای این که من و مهشید از هم جدا نشویم: "دکتر سماواتی"- روانپزشک.
در پله های مطبش منتظرش شده ام و دارم از او سیلی از سوال های بی پاسخ را می پرسم و او دارد از پله ها می رود پایین به نمی دانم کجا، و من هم دارم به دنبالش می روم پایین به همان نمی دانم کجا :
دکتر جون می خوام بدونم روشتون چیه. اینکه مریضاتون رو زرپ و زرپ می بندین به دارو یا ...اگه از خانواده و بچگی من می خواین بدوننین که مادرم زود رفت و پدرم هم آسته بیا آسته برو که گربه شاخه ت نزنه بود... ولی من درست ضد پدرمم. من به هر دری می زنم ولی هیچ پخی نشدم... من یه زمانی فکر می کردم یه گهی میشم، الان چهل و چند سالمه و هیچ پخی نشدم. این یعنی چی؟ من دیگه به هیچی ایمان ندارم من دیگه به هیچی اعتقاد ندارم... آویزونم آویزون... به کجای این شب تیره بیاویزم این قبای ژنده و کپک زده خودم رو...
" دکتر سماواتی در انتهای پله ها، در پایین، بازویش را از دست من خلاص می کند و وارد دستشویی می شود...

۴ نظر:

Niloufar گفت...

وااااااای که چقدر خوب بود...چه به موقع...

کاش دنیا ادم های مثل تو ، بیشتر داشت امید...انوقت دنیا جای خیلی خیلی خوبی بود

Unknown گفت...

و مثل تو و داریوش مهرجویی سرحال همان سال ها
:)

nahid گفت...

خوب بود.
و سلام

Unknown گفت...

سلام:)