دبیرستان فرخ منش. بسیار زودتر از همسالانم بالغ شدم. ریش و سبیلی که از ابتدا یکسره با تیغ بی دریغ می زدم بی آن که هیچ ترکیبی را بر چهره ام بیازمایم. این شد که عکس هایم در دوره های مختلف یکسان از آب درآمد و شد که بسیاری در گذر این زمان شتابان مرا بشناسند. این ها را بیفزایم به لباس مورد علاقه ام که جین بود و پیراهن آستین بلند چهار خانه که آستین اش را بالا می زدم و یقه اش را باز می گذاشتم و کفش ورزشی و همه بسیار ساده، مانند خودم. به یاد ندارم موهایم را بلند کرده باشم. همیشه با فرمی ساده نگاه می داشتمش که چون رنگ روشن داشت- که حالا دارد سفید می شود- بی هیج موج و شکنی شکل می گرفت و می شد گاه نگاهی را به نگاهم بخواند که همان رنگ هم بود- و هست. نتیجه این نگاه همیشه خواستارم نبود و گاه به ستیزی می کشید که کوتاه نمی آمدم. به یاد دارم ناظم دبیرستان روزی دست برد و موهایم را به هم ریخت و یقه پیراهنم را بست و من بی هیچ گذشتی با او دست به یقه شدم. گفت فکر می کنی کجا زندگی می کنی؟ تو مهاجر روس هستی؟- بیشتر با دو دوست روسم می گشتم که سر از ایران در آورده بودند- گفتم به تو مربوط نیست مرتیکه مادر ج...ده! باورش نمی شد که چه شنیده. بی هیچ نشانه ای یقه اش را آزاد کرد و سرش را انداخت پایین و رفت.
ساعتی بعد مرا چند نفری گرفتند و بی هیچ توضیحی در حیاط مدرسه به زمین نشاندند و موهایم را از ته زدند و من فحش می دادم...
چند روز بعد نتیجه امتحانم در انجمن سینمای جوان مشخص شد.یک ماه قبل تست داده بودم. برای تست رفته بودم دبیرستان البرز، بین لشکری از پسر ها و دخترها. یک جزوه نازک برای امتحان داده بودند که در حد عالی مزخرف بود. آن را گذاشتم زیرم و نشستم روی آن. هنوز آن موقع ها بچه ها هر مزخرفی را که بهشان می دادند نمی خواندند؛ مانند امروز نبود که هر چه بدهی بخوانند و حفظ کنند و تست بزنند و با هم در امتحان دادن اراجیف رقابت کنند. نتیجه امتحان انجمن سینمای جوان این شد که من که جزوه شان را گذاشته بودم زیرم و نشسته بودم روی آن شدم نفر اول. هیچ خوشحال نبودم. بی هیچ افتخاری. و بسیار غمگین بودم و نگران...
روزی ما قبول شدگان را خواستند برای مصاحبه به ساختمان زیبای باغ فردوس. می دانستم با چه قماشی طرفم. آن عمارت زیبا را به گند کشیده بودند. هوا بسیار گرم بود وایشان اورکت سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام را به تن داشتند و با دمپایی لخ لخ کنان از جلویم رد می شدند و من پشیمان بودم از امتحانی که داده بودم. با همان سر تراشیده شده و غمگین در انتظار مصاحبه ام بودم . این بار هم جزوه مزخرف دیگری را داده بودند که باز هم زیرم بود در نشستن. نام مرا خواندند به اشتباه امیر. گفتم امید. گفتند اینجا نوشته امیر. گفتم من امید هستم نه امیر. با اکراه و ناباوری اصلاح کردند. گفتند نماز می خوانی؟ گفتم نه. گفتند امام جماعت مسجد محله تان کیست؟ گفتم من نماز نمی خوانم تو از مسجد می پرسی؟ کار بالا گرفت. گفتند تو بالاترین نمره را آورده ای اما ما نیروهای متعهد می خواهیم.
آن روز خوب می دانستم که آب من با این جماعت در یک جوی نمی رود هیچ گاه. امروزخوب می دانم که آن نیروهای متعهد از چه قماشی بوده اند و هستند و خواهند بود...
۷ نظر:
به رسم فیس بوکی : لایک :)
چه قصه اشنایی...چه قصه تلخی... یه وقتایی ادم به یه جایی میرسه که دیگه حتی حوصله یقه گرفتن هم نداره...فقط می دونی که ابت با اینا تو یه جوی نمیره...اخ! از اون وقتایی که ادم دلش میخواد که کاش هیچی نمی دونست...هیچی نمی فهمید...زندگی اسون بود
زمان می خواهم برای نوشتن خاطراتم؛ ماه هاست که در جستجوی زمان از دست رفته هستم. وقایعی که گاه آنقدر تلخ است که می ترسم از انتشارش. خواننده چه گناهی کرده؛ مانند تو که قیاس کند و داستان را آشنا بیابد...که هست. انگار زمانه گرد و غباری از انکار می کشد بر رنج هایمان و خودمان نیز تاب نداریم باور کنیم که چه بر سرمان گذشته ست. این "ما" یی که می آورم، تو، نیلوفر، بسیار از آن خارجی، و چه بسیار خوب است همین. همیشه فکر می کنم که چگونه آینه گرفته ای روبه روی تلخکامی هایت بی هیچ انکاری. بی هیچ صورتکی. من این نوشتهای بی صورتک تو را همواره دوست داشته ام و شجاعتت را ستایش کرده ام.
گمان می کنم که من آدم عحیبی بوده ام. با سرگذشتی بسیار عجیب که بازشنیدنش شگفت آورست. پس از من مرا چگونه قضاوت خواهند کرد؟
با این همه، Minority Report همواره من بوده ام. روشن و صریح و راستگو بازی زندگی را پرداخته ام.بازی زندگی عجیب خودم را.
اره امید...قصه ات اشنا بود...قصه ای ممشابه که باعث شد برادرم مهاجرت کنه و برنگرده تا اخرین ارزوش بشه اینکه خاکسترش را برگردونن به دریاچه کاسپین...تلخه
گاهی فکر میکنم اگر نمی تونستم بنویسم دردهام را چیکار میکردم...خاطرات تلخی که هراز چندگاهی سر باز میکنن را کجای این دل ِ تنگ میذاشتم؟
صداقت کلماتت را دوست دارم و برام خیلی ارزشمندن
جالبه، دوستام توی فیس بوک، از روی گفتگو ها و کامنت های من و تو فکر میکردن که ما سالهاست همدیگر را از نزدیک می شناسیم...اولین بار امدم بگم از نزدیک نه! بعد یکهو حرفم را خوردم...اینکه ما از روی نوشته های هم همدیگر را شناختیم شاید نزدیکترین نوع شناخت باشه...این کلمات خیلی ساده و صادق هستن
حالا هروقت هرکدومشون می پرسه، لبخند میزنم و میگم ، اره! خیلی وقته که زندگی هم را میخونیم و از نزدیک با هم اشناییم..دوستیم
خاطرات دهه شصت ایرانی، کابوس های وحشتناکی ست. یک جنگ واقعی. داداش هم دید آن روزگار را- که ای کاش نمی دید. همین جا، همان موقع، بودند کسانی که اصلا ندیدند چگونه می گذرد. به باورشان بود همین است و همین هم خوب است.
به یاد دارم خیلی پیش ابراهیم گلستان و دیگری که محمد مهدی دادگو بود رفته بودند برای معرفی سینمای مستند ایرانی به جشنواره ونیز. گلستان هیچ لطفی را نپذیرفته بود وهمان خودش بود و جیب خودش و دعوایش شده بود به خاطر فیلم خانه سیاه است که نمایش داده بودند. جلسه ای داشتند برای پرسش و پاسخ هم گلستان بود و هم دادگو.
کسی سوال کرد این همه محدودیت در سینمای ایران گذاشته اند سانسورچی ها. کلافه نمی شوید؟
دادگو به رگ دولتی اش یر خورده بود و جواب داده بود این ها محدودیت نیست این ها تشخص ماست و ما اینجوری اصلا حال می کنیم... سوال را برگرداندند به گلستان و گفت آنجا همیشه باید تنگنا ها و حماقت های مسیر را ببینی. این بخشی از کار هنرمند ایرانی ست و بعد تازه باید مواظب باشد قطاع الطریقی سر راهش سبز نشود یا احمقی از بالا سنگ نپراند به سویش و جا خالی بدهد و موانع و حماقت ها را پشت سر بگذارد.
منظورم این دو جور نگاه است. یکی با همین حال می کند و دیگری به هوشیاری می بیند و با زحمت سعی در گذر دارد.
این نوشتن را که می گویی چاره است برای دردها برای من هم بود و هست. یادم هست اولین جملاتی که نوشتن شرح گذشتن روزهایم بود. خاطرات عجیب پسری کوچک که برای خوانندگان پنهانی اش- پدر و مادرم- این پسر بسیار غریب می نمود. شباهتی در رفتار و ماجراهای عجیبم با آشنایان نمی یافتند و به شدت کنجکاو این پسر غریب بودند. لجم در آمده بود از این پنهانی خواندن نوشته های کودکانه ام. برداشتم برای خودم اصلا زبانی اختراع کردم برای نگارش و منتظر نتیجه اش شدم. به پسری عجیب تر تبدیل شدم
خوشحالم از این طریق آشنایی. کاملا تصادفی پیش آمد و کاملا هم درست اتفاق افتاد. هم من و هم تو آدم این فضای خاص بودیم.هیچ کدام از دوستی های من با نقشه و طرح قبلی و دلیل خاصی اتفاق نیفتاده- که همین شده برای من یک موضوع قابل توجه و تعمیم- و این بار هم با تو.
و این جمله دوستی که آوردی چه رنگی داد به این نیمه شب سیاه در تهران، برایم، و حاصل داد به روزی که شروعش کرده بودم با همان جمله فیلم مورد علاقه ات که زیباست آن فیلم برای من هم: مرد مجرد؛ فقط روز مزخرف دیگری را بگذران و تاب بیاور...
جمله دوستی تو برای من که رنگی داد و شد که با گرمایش اینجا بنویسم اینهمه را که شاید رسم نباشد این گونه کامنت نویسی. چه بهتر. پس باز هم بسیار خودم هستم
ارسال یک نظر