بیست سال دارم. طعم های جدید را می آزمایم و شیدای جهان هایی هستم که به تنهایی کشف شان می کنم. سلیقه خاصم مرا از جریان های رایج روز دور می کند. اهل دیدن فیلم های مخملباف و مجیدی و ابراهیمی فر و... نیستم. پوستر فیلم هاشان را که می بینم بالا می آورم. و حالا، بیست سال بعد می اندیشم که چه بهتر.
هرتزوک و وندرس را در سینمای آلمان یافته ام و هر دوشان می دانند که چگونه به سینمای آمریکا نگاه کنند و من نیز با کمک تروفو و این دو، دانستم همین را. از سینمای شوروی تارکفسکی را دوست داشته ام؛ و از سینمای ژاپن کنجی میزوگوشی را دیوانه وار و کروساوایی که در مقبلش غربی ترین فیلم ساز ژاپن بود.
از دوستانم در دانشگاه خداحافظی می کنم و در پاسخ به پرسش همیشگی شان که کدام طرفی می روی، این بار، تنها، لبخند می زنم. می گویند تنها، تنها...عشقی پنهانی یافته ام و برای دیدار می روم. برای دیدن نوستالگیای تارکفسکی به سینما ادیون می روم. باید تنها بروم.
به سینما که می رسم دلهره می گیریم. سه نفر در سالن درندشت سینما ادیون بیشتر نیستیم. می روم به مدیر سینما می گویم اگر می خواهید فیلم را در میانه قطع کنید همین حالا بگویید و من بروم. مدیر سینما به من دقیقتر نگاه می کند و لبخند می زند و می گوید اگر شما تنها کسی باشید که به تماشا نشسته اید فیلم را تا پایان تیتراژ آخرش نمایش خواهیم داد. هر دو مردانه با هم دست می دهیم و این دیدار می شود خاطره شیرینم پیش از دیدار نوستالگیا و دوستی مان.
همان نیم ساعت نخست، دو نفر دیگر سالن را تر ک می کنند و صندلی ها می کوبند به هم. تنها، تنها، نوستالگیا را تا به پایان تماشا می کنم.
امروز که از کنار سینماهای تهران رد می شوم، از دیدن پوسترها همچنان بالا می آورم. سیمنا ادیونی دیگر وجود ندارد. تندتر می کنم تا به سینمای خانگی ام برسم. هنوز هم، تنها، تنها...
۲ نظر:
Nostalgia! aah! peida nemikonamesh inja
:(
از تجربه های مدرن زیباشناسی در سینماتوگراف که خیلی نادر است اتفاق افتادنش. انگار این نادر بودن در همه چیز این فیلم هست، حتی دستیابی اش. همین برای من چیزی افسانه ای می سازد در باره اش که جدا نمی دانمش از خود فیلم. اینجا هم آسان نیست پیدا کردنش. باز هم او مرا پیدا کرد. در یک دستفروش که بساط داشت در کرج...
ارسال یک نظر