۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

*یک مرد تنها نمی تواند


- در Mulholland Drive آنجا که Diane و Camilla در تنهایی و رها شدگی شان، یکدیگر را باز می یابند و زنی که خودکشی کرده با زنی دیگر که خویشتن اش را فراموش ساخته همبستر می شود و جسم هاشان را، بوسه هاشان را، به همدیگر می چشانند، با هم درمی آمیزند، یکی از زیباترین لحظات عاشقانه تاریخ سینماتوگراف برایم آفریده می شود و من از تماشایش سیر نمی شوم که آنجلو بادالامنتی با آن آداجیو جاودانه، آن سکانس بی همتا را با من نیز در می آمیزد...

<<صبح است. من روزم را و کارم را شروع کرده ام. یکراست از میانه راهروی شلوغ راهم را باز می کنم و می روم تا آغاز کلاس با استاد دیگری همصحبت شوم که از سیاست روز می گوید و من مردی در درونم دست و پا می زند و من گاهی با جملات کوتاه پاسخش می گویم...

دارم به منشی جوان درباره زیبایی چهره اش می گویم که با شگفتی به من می نگرد و واژگان من. من تپش قلبم را می شنوم و مردی در درونم دست و پا می زند...

حالا در کلاس هستم. به میزم تکیه می دهم و برای شروع کلاس سوالی را می اندازم در میان. کسی دارد سعی می کند پاسخی بدهد؛ و من مردی در درونم دست و پا می زند؛ دارم به چهره دختری نگاه می کنم که او هم مرا می پاید، به آرایش دخترانه خطوط دور چشمانش نگاه می کنم و به سیگار کشیدنش و لبهایش هنگام پک زدن و نجوایش –درباره من- در گوش بغل دستی اش.؛ ومردی در درونم دارد دست و پا می زند...>>

- در A Single Man مردی در یک Bar در ساحل دریا در میان جمع تنهاست. مردی دیگر در لباس ملوانی از راه می رسد و پس از نگاهی به سوی او می آید و این سرآغاز ارتباط آن دوست. دریا و ملوانی که از آن می آید، پیامبری از ناخودآگاه، این هم اوست که در آغاز بر لبان جسد یخ زده اش بوسه زده ست، مرداری یخ زده از یک مرد، مردار پیامبری از ناخودآگاه...

<<پایان دهه شصت است در اروپا، که کودکی ام آغاز شد. من دارم درکنار تلویزیون بزرگ می شوم. در کنار سوپرمن و اسپایدرمن و بت من در کنار نظریه های زاگرب در انیمیشن های کارتونی. مردان رویاهای من همه کار را توانایند و پناه دهنده مردانی که نمی توانند. اما، زنان رویاهایم می جنگند و تلاش می کنند و پیش می روند؛ از رویاهایم بیرون می آیند و همنچون آلیس کشتی Wonderland شان را سکان می گیرند در دریاها و طعم رویاهاشان را همراه دارند که شیدایم می سازند. جاذبه زنانگی شان سرشارم می سازد، هماره.

مردان رویاهایم از آن بیرون نمی آیند. همان جا مانده اند، و من موج های سهمگین ناخودآگاهم را در می یابم که زیبایی شان را هشدارم می دهد و من در پیرامنم موجوداتی بی شکل و دست آموز می یابم، آموخته شرکت ها، تحصیلات، آگهی های تبلیغاتی و بدتر از همه ایده هاشان- گاه، دینی اش بدترین بوده ست، برایم...- یاد کامرون کرو می افتی که چگونه مردانش تاب این را نمی آورند و برمی آشوبند و با کمک عشقی نا به هنگام، که آفرودیت چه به هنگام کمان کشیده ست، خویشتن را و دیگران را بازمی یابند؟ مردانی که از تنهایی می گریزند و آنگاه ست که می توانند...>>

- در A Single Man، جرج تپانچه قدیمی و خالی اش را در کیفش می گذارد و آنگاه که گلوله هایش را می گذارد، نیز، جربزه به کار گرفتن اش را ندارد؛ شوالیه، دیری ست که کاربرد شمشیر سلحشوری خویش را از یاد برده ست...

<<ماشینم را کنار "فروشگاه"،در جلوی آگهی تبلیغاتی یی پارک می کنم که تصویر زنی ست با چشمانی به تمامی گشوده. با پسر جوان زیبایی برخورد می کنم که همصحبتم می شود. می گوید که موهایش را مادرش کوتاه کرده و به نظرش شبیه جیمز دین شده ست. می گویم به نظر من از جیمز دین بهتر شده ست و هر دو به تماشای Stormy Weather می نشینیم...روح آنیمایی دوران ما...>>

- در Elizabethtown مرد و زنی قرار دیدار می گذارند در یک بازار فروش بزرگ. در این بازار همه چیز آدرس جای دیدار مرد است با دختری که با کلاهی قرمز در انتظار اوست. آنان در آن بازار، در جستجوی چیزی نیستند جز پیوستنشان به همدیگر...

- در A Single Man جرج به مهمانی چارلی می رود که یک مهمانی دو نفره داده ست و خلوتی ساخته ست. چارلی در را برای جرج می گشاید و خالی ست از هر گونه جلوه مادرانه، زنی ست زیبا با تمام تمایلات زنانه اش. آنان می نوشند و سپس می رقصند؛ یکدیگر را در آغوش می کشند و به خواست چارلی Tango می رقصند که ترانه ای بی همتا از Etta James به نام Stormy Weather رابرگزیده ست که شعرش کلافه اش می کند:

And I just can’t get my poor self together…

که تاب نمی آوردش و به جایش Green Onions را می گذارد برای Twist تا ذهنش را از آن در گیری رهایی بخشد و فراموشی گزیند؛ اکنون نیز، مردش در کنارش نیست. جایی برای تماس جسمانی Tango نمی ماند. این سکانس برای بازی درخشان Julianne Moore تا هستم در یادم می ماند. درخشان را نه به رسم روز صفت ساخته ام بر این بازی، که آنچنان Shine است که استفاده از رقص ها و خنده ها و خشم ها را مفهوم می بخشد. خشم جرج نشان می دهد که چارلی کاملا درست گفته ست درباره لزوم تجربه یک عشق واقعی به جای جایگزین آن و خودفریبی؛ که جرج هرگز درنمی یابد این بازی زنانه و غیر مادرانه را، همانگونه که سال ها پیش نیز درنیافت؛ همانگونه که اشاره های موج های سهمگین ناخودآگاهش را درست در نمی یابد و در نمی یابد که چرا دریا او را پس می زند. با مرگ جیم او مردانش را در رویاهایش نیز نمی یابد و ملوانی نیست تا پیامبر آن باشد. قلبی که مدام می کوبد تا تپش اش را گوشزد کند در میان همهمه شرکت ها و آگهی ها و خودفریبی ها، خسته، باز می ایستد و این بار جیم بر لبان او بوسه می زند: مرگ یا جنون، در اینجا و اکنون، دیگر، چه فرقی می کند.

<<فیلم های مورد علاقه امسالم را در میانه این راه کوتاه لیست کرده ام، و کنجکاوم از چشیدن طعم هایی که دوستانم توصیف خواهند کرد؛ که تنها یک نفر، کامل، روشن و با انتخابی که ستایش برانگیز است فیلم هایش را لیست می کند. چندتایی شان را دیده ام و چندتایی شان را نه. همه جور فیلم را آورده ست در لیستش، از انیمیشن گرفته تا ملودراما. اولین فیلمش در لیست- A Single Man - برایم تکان دهنده ست. باید شکیبایی کنم تا طعم این فیلم را بارها بچشم تا به روش خودم بنویسمش. فرصت نوشتنش در هیاهوی سیاست بی در و پیکر و اقتصاد در هم شکسته ایران و این که من چه راهی دارم در این سنگلاخ، درهمین روزها دست داد که از او برای این دیر شدن پوزش می خواهم.

این نوشته برای نیلوفر صفایی نیلی ست و رامتین بختیاری عزیزم. با حرمت و مهر.>>



*تیتر از همینگوی است.

۸ نظر:

nahid گفت...

پوووووف.. مي‌تواند! ها كه مي‌تواند.. بابا مي‌گويد يك مرد مي‌تواند آهن را خورد كند.. خوب است كه من مرد نيستم.. خدايا هزار مرتبه شكرت كه مرد نيستم.. فكر خورد كردن آهن هم برايم جالب نيست.. و به قول شوخي ما دختر‌ها: اينا چي مي‌كشن؟
شوخي‌هايم را كه مي‌بخشيد:)

Unknown گفت...

:))

Unknown گفت...

ناهید جان. خیلی خوشحالم که سر حال هستی. نوشته من هم بی رمق و بی حال نیست. کمی صبر کن
:)

nahid گفت...

اميدجان! آدم كه هي نمي تواند دائم با دمش گردو شكني راه بياندازد.. يك وقتي‌هايي مي خورد توي پَر آدم و نمي‌شود پرواز كند.. مي نشيند يك گوشه.. يك نوك وحشتناك مي‌زد به اطراف و هي از اين كارهاي خشونت‌بار و بعد حالش خوب مي‌شود.. كلن يعني آدم غيرطبيعي مي‌شود مدام شاد باشد.. يعني چي كه اصن آدم نيشش باز باشد...
اينجا انگار شوخي كنم اشكالي ندارد!هان؟

Unknown گفت...

:))
its ok

Niloufar گفت...

وای وای امید...دوست نزدیک ِ عزیز نادیده

اول مرسی خیلی زیاد...وقتی به اخرش رسیدم باورم نمی شد که واقعا این نوشته زیبا! -شاهکار- می تونه برای من نوشته شده باشه...فوق العاده بود

اره
A single man,
هنوز هم اولین هست توی فیلم هایی که امسال دیدم...هنوز هم مزه اش زیر زبونم هست...مزه همه ان لحظه هایی که فکر میکردم دارم یک شعر مصور را میخونم/میبینم
و ان مرد درونی که دست و پا می زند
و
Mulholland Drive
و همه اون مکث هایی که هنوز هم با هر بار دیدنش، توی ذهنم ، سه نقطه -...- میشه بین فکرام
و اینکه حالا که اینجا هستم، روزا یا شبایی که دلم می گیره دلم میخواد با اهنگ های رندم تمام مالهاند را درایو کنم...و یک فکر مدام، که برای گریز از این همه فکر های دلتنگ، یک تصادف در زندگی، یک فراموشی و باز درایو کردن در مالهلند درایو...ـ

و
Elizabethtown
که هروقت که کم اوردم و خسته بودم به من یاداوریش کردی...و ان صحنه صحبت های پای تلفن، که توی ذهنم، حرف هایی که دلم میخواد را توی وقفه های بی کلامش می ذارم همیشه...و چقدر هردفعه با دیدن پایان اون گفتگو، به طلوع خورشید، ذوق می کنم...بچه گانه ذوق می کنم و انگار که بار اوله می بینم قراره وسط راه به طلوع برسن

و امید! از همه عجیب تر اینکه، اگر این نوشته برای رامتین بختیاری وبلاگ نوشته های بد خط من باشه!... دیگه نمی نویسه، ولی هنوزم گهگاهی بهش سر میزنم...با اینکه دیگه حتی به ارشیوش دسترسی ندارم
اخه من پیدا کردن وبلاگت را به لینک دوستان نوشته های بدخط من ، مدیونم
اولین بار که روی لینک وبلاگت کلیک کردم، از وبلاگ رامتین بختیاری بود
اگر این نوشته مال همون رامتین عزیز هست، چه اتفاق جالبی

مرسی

Niloufar گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Unknown گفت...

همان رامتین بخیاری ست دوست من در سالیان دراز، با نوشته های بد خطش که نمی دانستم آشنایی با تو را هم به او مدیونم. و هر دوتان را سال هاست ندیده ام و هر دوتان نزدیک ترین دوستان من هستید و از تبار انسان ترین کسانی که در این وانفسا می شناسم و هر چه زیبایی ناب که در این همه کژ مژی ،اگر، ببینم تقدیم به هر دوی شماست حتی اگر به نام نیاورمتان. که همدل ترین بوده اید برایم...