از بیابان های ورامین که می گذشتیم من و سعید عقیقی چیزهایی به همراه داشتیم. دیدن آن دشت های نایلون و زباله در هوای دود گرفته از کوره های آجرپزی چیزی دیدنی نداشت و برای هر روز گذر کردن غم انگیز بود دیدن مهاجران افغان که بی چیز و ناچار و درمانده بودند و کاری از دست برنیامدن غم انگیزتر. من "بازگشت یکه سوار" پرویز دوایی را به همراه داشتم و آن قصه های ناب را که در آن انگار خود سینما آن یکه سوار نازنین بود. سعید و من زیر بیست سال داشتیم و سعید آن کتاب را و پرویز دوایی را نمی پسندید و گاه سر همین گفتگوها داشتیم که چقدر هم این ها دلنشین بودند، هیچ کدام پر رو و هوچی نبودیم و پروای همدیگر را داشتیم تا آن جا که من نگفتم هیچ جا که پرویز دوایی فامیل نزدیک من است. هنوز هم سعید نمی داند و چون زیاد با کامپیوتر میانه ای ندارد این نوشته را هم نخواهد خواند و باز هم نخواهد دانست.
یادم نیست آن کتاب را به چند نفر هدیه دادم از بس که برایم شیرین بود واز بس که این جور نگاه به خود سینما برایم نازنین بود. من هیچ کجا نمی توانستم رودر روی فیلم بایستم و مخالف بزنم.همراه آن بودم و درآمیخته با آن. "بازگشت یکه سوار" هم درآمیخته با سینما بود و من درآمیخته با آن.
از کنار آن چشم اندازهای هولناک می گذشتیم و من پناه می بردم به آن همه رویاهای شیرین. هنوز هم از کنار چشم اندازهای هولناک می گذرم و آن نگاه نازنین پرویز دوایی را در بازگشت یکه سوارش به همراه دارم.
۳ نظر:
Here is your minority report
: )
Lovely!
يادم باشد.. پرويز دوايي و بازگشت يكه سوار...
نميدانيد چقدر مطلب ياد ميگيرم با اين ارجاعات..
و اين نگاه روبهرو.. اين ملاحظه.. سعي ميكنم اين را امتحان كنم.. پروا داشتن..
سعيد عقيقي.. فيلمنامه نويس!
ممنونم و خوشحالم که این نوشته به کاری آمد...
ارسال یک نظر