۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

Love so right

به جهان آمدن شان، جنگ سرد، دیوار آهنین، ناخوشایندی یادمان های جنگ جهانی، انگلستان، استرالیا، آمریکا، جداشدن شان و بازپیوستن شان...همه را بگذار و بگذر؛ همچون خودشان. بگذار این نشانه های زمانه در فرم جاری شوند؛ تو، ترانه خودت را بخوان بی پروای آن که از زخم نگفته باشی، از هراس ، از ژرفای دردت؛ بگذار و بگذر این همه را؛ همچون خودشان. 
تو تنها ترانه مردی را بخوان که در بیداری، خویش را در بستر عشق، رها شده و تنها می یابد. همین بس که این همه را در آن شهر دیوانه دیوانه خوانده ای. بگذار این هارمونی باشد که داستان ها می گوید از روزگار رفته. تو مرد خشم بی لگام و سوگواری بی تاب هوچی نیستی که ترانه ات آن اوجش باشد و این فرودش.
 اوج و فرودت را در ترانه شکنندگی بخشی از یک مرد بخوان  تا همراه با همنوایی و نوازش Maurice و جلوه های مردانه Barry،  شنونده را به سفری بی همتا راهنما گردی؛سفر به آنیما ، سفر به آنیموس و گذر به همدیگرشان. 
زمزمه این نمونه بی همتا از هارمونی متین، روزهایم را رنگین ساخته، هماره. مرا به ژرفایی رسانده که فراتر از ترانه روز و Top Ten، زیبایی شریف و متین هنر بوده ست، زیبایی بی زمان، جاوانه و نامیرا. 
این نوشته، باز درود من است به Bee Gees و بدرود با Robin، رها گشته در زیبایی جاودانه و نامیرای آثارشان.

هیچ نظری موجود نیست: