در آن دوران کمی گشایش، دیدن داشت برخوردها؛ می آموخت اندازه ها را به درستی؛ و جای گیر می کرد واژه هایی را که تا پیش از آن اش تنها می شنیدی؛ می شنیدی و با دانش دانستن اش می گذشتی از آن، بی آن که دانش بداند اش در دگرگونی واژه های زبان سردرگم دوران. دیگر، با چشم داشتی، شناخت آمد و آشنایی گریخت، نخست در واژه ها. این نا آشنایی روشنایی آورد به دیدن این تاریکی بی پایان و هنوز مانده بود تا سختی درپیش.
کار، نیز، در هم آن پیش از سختی در پیش آغاز شده بود. با گروهی ناساز که ناسازی شان از کودکی کودن شان می آمد؛ از کودنی لخت و لشی که هم در ژن شان بود و هم در هوایی که می مکیدند، آن غباری که اتمسفرشان را کدر می کرد.
سال اول مصادف شدن با ایشان در خاموشی ام گذشت، به خواستاری آشنا و به پایمردی بر پای خویشتن. این گونه بودن به نمونه شدنی انجامید که در session پایان سال به نام ام جایزه ای دادند، و خود با زهر خندی پیدا دریافت اش داشتم به تشکری بسیار formal که هم آن gesture باید گفته بود گفتن ام را؛ قصه کوتاه، پایان قصه را از آغاز دانستن.
سال بعد را با همگان اش در پشت سر داشتم. پیش روی من به سوی هر چه global تر شدن می رفت بی سکوتی در من و در سکوتی در هیاهوی هوچی. در گفتن اشان vocab و collocation یی نبود از این دست و همان گونه که در من از آن دست. سکوت شان از جوش درون اشان می آمد در جوششی که می دیدند.
این سکوت ماند با ایشان؛ بماند با ایشان و آن جوش تا هر کجای دوران که من هستم و یا نام ام.
سال اول مصادف شدن با ایشان در خاموشی ام گذشت، به خواستاری آشنا و به پایمردی بر پای خویشتن. این گونه بودن به نمونه شدنی انجامید که در session پایان سال به نام ام جایزه ای دادند، و خود با زهر خندی پیدا دریافت اش داشتم به تشکری بسیار formal که هم آن gesture باید گفته بود گفتن ام را؛ قصه کوتاه، پایان قصه را از آغاز دانستن.
سال بعد را با همگان اش در پشت سر داشتم. پیش روی من به سوی هر چه global تر شدن می رفت بی سکوتی در من و در سکوتی در هیاهوی هوچی. در گفتن اشان vocab و collocation یی نبود از این دست و همان گونه که در من از آن دست. سکوت شان از جوش درون اشان می آمد در جوششی که می دیدند.
این سکوت ماند با ایشان؛ بماند با ایشان و آن جوش تا هر کجای دوران که من هستم و یا نام ام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر