"خانه ام، در شمال صداقت معصوم، دیری ست تنها مانده ست."
از تاکسی که پیاده می شوم هنوز مزه Honey Moon مان را در رویاهایم می یابم. نگاهی به خیابانی می اندازم که آغازمان از آنجاست. کمی دم در می ایستم. دو نفر، یک زن و مرد،با Uniform یی شگفت از کنارم می گذرند. درنگ می کنم و به آن ها می نگرم؛ نگاهم از آن ها می گذرد و به پنجره ای می رسد که در آنجا دو چشم مرا می پاید.
از پله ها بالا می روم. همسرم مرا می خواند. پژواک به هر گوشه می خورد و در گوشم گم می گردد. پاسخش می گویم. از کنار یکی از آپارتمان ها که می گذرم ناخواسته به کنسرو هایی می خورم که جلوی در چیده شده،هنگامه ای به پا می شود؛ در آپارتمان کمی باز می شود و دو چشم پرسشگر در خاموشی مرا می پاید.
باز هم پله هاست و باز هم پله هاست که بی پایان می انگارمشان. باز هم همسرم مرا می خواند؛ پاسخم در دم زدن هایم بریده بریده ست.
در پایان پله ها، بر پاهایی ارزان در درگاه می ایستم و نمی توانم لابه لای دم زدن هایم بوسه های همسرم را پاسخ بگویم. سر می چرخانم و نگاه می کنم. هنوز اتاق ها خالی ست و سرد. رادیاتور کار نمی کند و هیچ گرم کننده ای هم نیست. در هال باد می پیچد، باد سرد. می خواهم بدانم از کجاست. سوراخی در بام می یابم و در می یابم که شب برفی ست.راه می افتم و به اتاق ها سر می کشم. اتاق خواب بسیار کوچک است؛ جایی برای Double Bed نمی ماند و باید با Large Single Bed سر کرد. Bath Room یی در کار نیست؛ تنها یک Shower جایگزین آن است...
آیا در اینجا زندگی می توانیم کرد یا هرکدام به راه خویش خواهیم رفت؟
از تاکسی که پیاده می شوم هنوز مزه Honey Moon مان را در رویاهایم می یابم. نگاهی به خیابانی می اندازم که آغازمان از آنجاست. کمی دم در می ایستم. دو نفر، یک زن و مرد،با Uniform یی شگفت از کنارم می گذرند. درنگ می کنم و به آن ها می نگرم؛ نگاهم از آن ها می گذرد و به پنجره ای می رسد که در آنجا دو چشم مرا می پاید.
از پله ها بالا می روم. همسرم مرا می خواند. پژواک به هر گوشه می خورد و در گوشم گم می گردد. پاسخش می گویم. از کنار یکی از آپارتمان ها که می گذرم ناخواسته به کنسرو هایی می خورم که جلوی در چیده شده،هنگامه ای به پا می شود؛ در آپارتمان کمی باز می شود و دو چشم پرسشگر در خاموشی مرا می پاید.
باز هم پله هاست و باز هم پله هاست که بی پایان می انگارمشان. باز هم همسرم مرا می خواند؛ پاسخم در دم زدن هایم بریده بریده ست.
در پایان پله ها، بر پاهایی ارزان در درگاه می ایستم و نمی توانم لابه لای دم زدن هایم بوسه های همسرم را پاسخ بگویم. سر می چرخانم و نگاه می کنم. هنوز اتاق ها خالی ست و سرد. رادیاتور کار نمی کند و هیچ گرم کننده ای هم نیست. در هال باد می پیچد، باد سرد. می خواهم بدانم از کجاست. سوراخی در بام می یابم و در می یابم که شب برفی ست.راه می افتم و به اتاق ها سر می کشم. اتاق خواب بسیار کوچک است؛ جایی برای Double Bed نمی ماند و باید با Large Single Bed سر کرد. Bath Room یی در کار نیست؛ تنها یک Shower جایگزین آن است...
آیا در اینجا زندگی می توانیم کرد یا هرکدام به راه خویش خواهیم رفت؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر