۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

Explorers on the Moon


"خانم" برگه هایمان را می گرفت و کمی نگاه می کرد و سپس آن ها را که شایسته دست زدن می دانست می یافت و به نام می خواندمان و می گفت که برایمان دست بزنند؛ آن ها را که بی هیچ گفته ای برگ می زد و می گذشت، بد بودند. آن ها که خوب بودند هماره یکسان بودند؛ پر بودند از درخت و رود و جاده و خانه شیروانی دار و آسمان روشن از درخشش خورشید خانم تابناک با دخترانی که در درگاه خانه با موهای بافته بلند لبخند می زنند بسوی هیچ، برای پوچ. تا روزی چیزی دیگری کشیدم که می دانستم دست زدنی برایش درکار نیست؛ برداشتم تا جایی که می توانستم برگه را سیاه کردم ، با یک لکه روشن و یک لکه روشن دیگر که بزرگ تر و درخشان تر بود از آن یکی. پایانش دادم و دادمش به "خانم" و نگاهم را نگاه داشتم بر چهره اش تا ببینم از دیدنش چه می کند.این بار با آوردن نامم درنگی کرد و کارم را سر و ته کرد و برگش زد و رفت و گذشت تا چندین سال پیش ماه و خورشیدی که کشیده بودم را در چمدان قرمز رازآمیز مادرم یافتم. از آنهمه که کشیده بودم نمی دانم چرا این یکی مانده بود و آنهم در چمدان مادرم. پس از آن نوشته هایم از روی میزم گم می شد و در چمدان قرمز رازآمیز مادرم پیدا می شد.

در یک نگاه از میان دیگران باز می شناختمشان هر کدامشان را که نداشتم. دست در دست مادرم که از کنار ژاندارک می گذشتم کمی آرام می کردم تا سرک بکشم و از میان آن جلدهای بزرگ و رنگارنگ و نازنین TINTIN ببینم کدامهاشان را ندارم تا بشوند امید فرداهایم. در آن فرداها TINTIN ها هدیه هایم بودند، هر کدام یک جور،" امید جان تولدت مبارک" ، "این کتاب به خاطر موفقیتت در تحصیل به تو تقدیم می شود" . به ستاره ها نگاه کن که چگونه شب را شکسته اند و آنگاه Destination Moon در دستانم بود و پس از آن Explorers on the Moon که داستان هاشان دنبال هم بودند. زندگی بر ماه در Space 1999 آغاز شد با آن space shuttle های بی همتا که هنوز هم زیبایند.

در این غبار آسمان و ستارگانش را نمی بینم، آن چمدان قرمز رازآمیز مادرم گم شده ست و نمی دانم بر سر ماه و خورشیدم چه آمده...

هیچ نظری موجود نیست: