۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

این سرآغاز مرد شدن است

نیمه شب زمستانی تهران است. تا آنجا که یافته ام، Up in the Air باید یک فیلم کمدی باشد در کشاکش بحران اقتصادی ووو. فیلم را شروع می کنم. چند نفر که کارشان را از دست داده اند، دردمندانه از ترس ها و نگرانی ها و خشمشان، چشم در چشم من می گویند و حتی بد وبیراهی هم حواله ام می کنند. روی کاناپه جا به جا می شوم و چشمهایم بازتر می شود. کم کم سایه مخاطبشان پیدا می شود. این سایه من است انگار. اگر می خواهید مرا بشناسید در هوا همراهم شوید. Security Ballet کار را تمام می کند. این شاهکار است که دارم می بینم .با آن ریتم زیبای گام برداشتن های کلونی با آن فیگور مردانه و سبکبارش که چیزی هم کم دارد؛ بیش از حد سر به راه است در برابر بازرسی هایش از سر تا به پا. انگار این بازرس ها او را رسانده اند به آن ایده کوله پشتی خالی اش و اکنون خودش خالی از هر گونه چموشی همراه است با کسانی که او را خالی از هر احساسی ساخته اند و می خواهندش. اینجا "مسکن"- این را به عمد آورده ام تا خانه ننویسم- بی روح و زندگی با یک چمدان و ایزوله بودن ، پایان یک مسیر آیینی نیست مانند فیلم های گنگستری یی که همیشه هم به مرگ می انجامد ، نقطه آغاز یک مسیر آیینی ست؛ آیین مرد شدن. لیبیدویی به زندگی رفتار دارد؛ و، پس ، درست آمده ام؛ این فیلم، فیلم من است و ترانه هایی که در هر آستانه از این مسیر آیینی می شنوم، شیدایم می کند و می شود زمزمه روزهایم. همان لیبدوی سرشار از زندگی ست که می نشیند به همدردی دیگران و من از تماشای این رفتار نایاب سیر نمی شوم.مگر کمدی معنای دیگری هم دارد؟
بی هیچ ادعایی یک قصه اساطیری زیبا شروع می شود که مرا با خودش می برد. داستانی ازلی و ابدی و لطیف و متواضعانه. کسی شروع می کند به خالی کردن کوله پشتی اش و از "مادر" جدا می شود تا در زمان مناسب مردی بازگردد. همان اوست که در این مسیر شایستگی آن را می یابد تا به شوهر خواهر آینده اش دل دهد به پیوستن جاودانه اش به دیگری بی آن که بداند که خودش نشان شده ست و برگزیده ست و چقدر این سکانس را دوست دارم برای همین ندانستن شیرین و بازی نازنین کلونی با آن صدای مردانه و رفتار پسرانه. چیزی در این میان کم است، یک زخم، که الکس وارد می کند و این درد، قلبی تپنده می سازد و احساس را بر می انگیزد . او دیگر می تواند چمدانش را رها کند و بی آن که پروازش را ببینیم در آن Blue Sky باشد.
سال ها پیش "دایی جان  ناپلیون" ایرج پزشکزاد و ناصر تقوایی را خواندم و دیدم. چیزی که تقوایی به کتاب جادویی پزشکزاد اضافه کرده بود جمله ای از اسدالله میرزا بود خطاب به سعید زخم خورده: تو عاشق شدی، و این سرآغاز مرد شدن است.

هیچ نظری موجود نیست: