تابستان است در یکی از سینماهای آغاز دهه پنجاه تهران به تماشای فیلمی نشسته ام با پدرم، مادرم، برادرم؛ که شده ست تنها فیلمی که از داریوش مهرجویی دیده ام با آنان. من ادامه می دادم به تماشا، به تنهایی. و روزها می گذشتند...روزهای دیگری از راه رسیدند. روزهایی که چندان کسی زیبایی نمی دید. روزهای خشم و هیاهو...و باز من تنها به تماشا بودم و جدا از هیاهو. خواندن از ساعدی مد روز نبود؛ اکنون هم نیست. همان زمان گمشده لب دریا را خواندم که زرین کلک نقاشی هاش را کشیده بود و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتشارش داده بود- باور نکردنی ست- و پس از آن شروع شد که تا به آخر کارهای ساعدی سرک بکشم، به روش خودم. آسان نبود. ساعدی از ایران رفته بود برای همیشه و هیچ چیز هم از او چاپ نمی شد. ساعدی بدون مهرجویی را هم دوست داشتم. اما مهرجویی بدون ساعدی تا خودش را بیابد زمان گرفت. ولی وقتی خودش را یافت، عاشقانه هایی ساخت که هنوز هم قبلم را می لرزانند و می توانم از هر کدامشان روزها و روزها بنویسم. روزها و روزها ببینمشان.
چندی پیش هوس کرده بودم باز هم بینم درخت گلابی را. دیدم فیلم آرشیوم خراب شده. راه افتادم که یکی جدید بخرم. کسی نمی شناختش. دسته ای فیلم و پستر را که پشت ویترین بود نشانم می دادند و می گفتند مشابهش را داریم: پسر تهرونی، سریال یوسف پیامبر به طور کامل رسید، آخرین فیلم ایرج قادری با افتخار تقدیم می گردد، سریال جومونگ کامل و بدون سانسور ، شاهکار پرفروش سینمای ایران یعنی اخراجی ها همراه با پشت صحنه، داشتم بالا می آوردم...نیافتمش. برگرشتم به آرشیوم و فایل ها را رو به راه کردم و چیز خوبی از آن درآوردم. این بار هم نشستم و تنها دیدمش و باز هم همان لرزش در قلبم و این که شاهکاری پیش رویم است.
این درخت، درخت گلابی، در میان باغ یادهایم، با من آشناست. باغی که انباشته از تپش و نجوا و زمزمه ست؛ لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور. همه، جز درخت گلابی که با بدنی خاموش و دست هایی خالی میان آن همه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوشش بدهکار به ملامت این و آن نیست. این درخت هشیار است. این درخت حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست. بوی خودش را می دهد؛ بوی تنه ای انباشته از تجربه هایی غنی و دقیقه های معطر و عشق ها و دردها...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر