گفتم آخر قصه ام را تو بگو . گفتی تو را به سوی رودخانه ای می برم که در آن نمی گنجی . در آنجا همه رویاهایت به بدرقه ات آمده اند . به تو لبخند می زنند و بدرود می گویند ، و تو هم . و تو همانی می شوی که همواره بوده ای ؛ یک ماهی بزرگ که در رودخانه زندگی اش نمی گنجید و هیچگاه به صید در نمی آمد ؛ کسی که در مرگ هم نگنجید و بهشت را آنچنان کسالت آور یافت که وا گذاشتش به ترسایان و پرهیزگاران- در ترس و پرهیز هم جا نشدی . بودنی به عظمت رویا ها ، به وسعت جاودانگی .
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر