بسته بودن پنجره ها هوا را دم دار کرده بود. یکبار که خواسته بودی پنجره را باز کنی تا نفس راحت تری بکشی، با چند سرفه اعتراض کرده بود، با نگاهی آلوده به تحکم و دل آزردگی. با سرفه هاش مریض بودنش را نمایان کرده بود، بی آنکه بیانش کند. دیگر هم نیاز نمی دید که توضیح بدهد درباره هرچیز. اصلا کم حرف بود. وقتی چیزی ازش می پرسیدی، با مکثی طولانی، پاسخی کوتاه می داد، با لحنی که انگار تا همین قدر گفتن هم زیاده است. در خودش بود و به این در خود بودن عادت کرده بود و با خوش بود. از همان چند جمله کوتاهی که گفته بود در می یافتی که ادعا داشت که در کارش ماهر است. نخست ندانستی کدام کارش را می گفت؛ آن کار را که در درون خودش سرگرم آن بود و اثری از آن نمی دیدی، یا کار راندنش که می دیدی بیشتر آمیخته با عادت است تا هوشیاری؛ و در می یافتی که مهارتی هم اگر که داشت در بیان مهارت ادعاییش بود. دلیل مهارتش، فقط ادعایش بود. دلیل دیگری هم نمی آورد، نمی شناخت، نمی پذیرفت. مانند سرفه کردنش که دلیل نمایان بیماریش بود و برایش، تنها برای خودش، بسنده بود؛ چون سرفه کرده بود خود را مریض می انگاشت، حتی اگر به خواست خویش سرفه کرده بود، حتی اگر به دروغ.
چند جای پنجره را از بخار زدودی، نامنظم. از پشت پنجره جاده مه گرفته را مثل قطعات جداگانه پازل می دیدی؛ آسفالت مرطوب تیره را می دیدی؛ صخره های سنگی با لکه های سبز را می دیدی؛ در سوی دیگر صخره ها، دره را در می یافتی و عمق را؛ کمر بند آهنین راه را می دیدی. چشم انداز، آرام، از پیش چشمت می گذشت. سریع نمی رفتید، هنوز. اما این سریع نرفتن به خواست هیچکدامتان نبود؛ شیب سربالایی بود که خود رو را کند می کرد؛ همانجور که در سرازیری تند می رفت، و آنگاه اگر منحرف می شد و به سد آهنین راه بر می خورد، از آن در می گذشت و به دره فرو می غلتید.
پازل چشم انداز معوج ، هوای دم کرده و سکوت خواب آور بودند. دیری بود که می رفتید و خوابت گرفته بود. شاید جایی دست آخر مه نبود . چشم انداز واضح می شد؛ دید کامل می شد. دیدن پیچ راه، کلبه های ویران، گوسفندهای کنار راه، چوب بازی کردن چوپان ها، دستان بزرگ و زخمی دختران روستایی، دامن های رنگارنگ با نقش گل های درشت، ... چرتت پاره شد. پرسیدی:
- تا کجا مه هست؟
از صدایت یکه خورد. دوباره پرسیدی. با اکراه پاسخی داد که خود پرسشی بود:
- چه فرقی می کنه؟
پرسیدی:
- خواب بودی؟
آنقدر با نگرانی در پرسیدن اصرار کردی تا بالاخره پاسخ داد:
- نه.
و دوباره، این بار به قصد تحقیر، به مهارت ادعاییش افزود که سال هاست در راه می خوابد و با رسیدن به پیچ خود به خود بیدار می شود و فرمان را می چرخاند و باز هم می خوابد تا پیچ بعدی. پس از گفتن این ها لبخندی از سر رضایت زد؛ رضایت از تظاهر به توفیق. با فخر حاصل از رضایتش، خود را متمایز می پنداشت و ترس از برملا شدن نشانه های نقض برتریش او را ساکت نگاه می داشت. گفتی:
- پس حرف بزنیم تا خوابت نبره.
گفت:
- ترسیدی.
گفتی:
- ترس داره اگر که خوابت باشی و سرازیر بشیم تو دره.
گفت:
- نمی شه اینجور که تو میگی.
و روی "تو" فشار آورد. پرسیدی:
- از کجا معلوم؟
پوزخندی زد و جوابی نداد. به راه مه گرفته نگاه کردی و در گنگی لکه های سبز گذران خیره شدی. گل های درشت از نقش دامن درآمدند و به دامن دشتی گسترده رفتند، دشتی در مه، رودی خروشان در دل دشت، پل روی رود، پلی نیمه ویران، صدای فراگیر رود پهناور، گوسفندهای گذران از پل نیمه ویران، هراس از در هم شکستن پل و سقوط،... دوباره چرتت پاره شد. صدای موتور عوض شده بود. حالا به سرازیری افتاده بودید و خودرو دور می گرفت، در مه؛ بی آن که اثری بر آن چرت ساکت آلونده به لبخند رضایت ناشی از مهارت ادعایی بگذارد. خوابت پریده بود. حواست را جمع کردی. اما هنوز پیچ راه را نمی دیدی. اما از ندیدن نبود که هنوز برجا مانده بودی؛ چون می ترسیدی می ماندی؛ می ترسیدی از نماندن؛ می ترسیدی از برپاهای زخمی خود راه پیمودن.
سریدن بی اختیار سرعت داشت و لکه های سبز سریع می گذشتند، و صخره ها و دره هم، کمربند آهنین راه هم. تا، پیچ راه را دیدی. فریاد زدی:
- بیدار شو.
و دستگیره در را کشیدی. نماندی. خودت را پرت کردی بیرون. و من هنوز از تو بیخبرم.
امید لک مظاهری/ پاییز/هزار و سیصد و هفتاد و پنج
۲ نظر:
وااای که من هنوزم همون حس روز اول و بار اول خوندن این داستان را دارم
اما از ندیدن نبود که هنوز برجا مانده بودی؛ چون می ترسیدی می ماندی؛ می ترسیدی از نماندن؛ می ترسیدی از برپاهای زخمی خود راه پیمودن.
نیلوفر جان من همیشه ترسیدم و ماندم و بالاخره پریدم بیرون و زخمی به راه خودم رفتم...سال هفتادو پنج ایرانی من چند تا قصه دیگه رو هم نوشتم که چاپ نکردند. استفاده اختصاصی ممنوع است قصه دیگر سال همان سال برایم بسیار گران تمام شدو می گذارم اینجا. امید که خوشت بیاید
ارسال یک نظر