از شهر فرشتگان ، سفرم به تو که آغاز شد ، کفش هایم را دزدیدند ؛ اما فرشته بودنم را خویشتن همانجا به جا گذاشتم .
تنها و برهنه به راه پیوستم ، در بی راهه های پیچ در پیچ و مه آگین زندگی ، تا عاشقانه گفتن با لبانی که از آن خون جاری ست ، تا یافتن تو در زیر باران ، شعله ور ، تا چشیدن طعم بوسه ها ، تا گرمای پر شوق هم آغوشی ، تا رقص با بلندترین امواج آن دریا ، تا جدایی ، تا مرگ .
تنها و برهنه به راه پیوستم ، در بی راهه های پیچ در پیچ و مه آگین زندگی ، تا عاشقانه گفتن با لبانی که از آن خون جاری ست ، تا یافتن تو در زیر باران ، شعله ور ، تا چشیدن طعم بوسه ها ، تا گرمای پر شوق هم آغوشی ، تا رقص با بلندترین امواج آن دریا ، تا جدایی ، تا مرگ .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر