پس از جنگ است . همه آنچه که پدر دارد دوچرخه ای ست که با آن خانواده را از گرسنگی می رهاند .Crash. دوچرخه دزدیده می شود. پدر هراسان و خشمگین در بیغوله های شهر در جستجوی نشانه ای از هستی خویش است و پسرک در هراس و خشم همراه اوست. پدر دوچرخه و دزد دوچرخه را می یابد و بیچاره تر از خویش را ؛ و از هراس و خشم به آگاهی می رسد . تنها نگاه پسرک است که می گوید شاید فردا...شاید فردا...
Crash.مردم درباره دو اتوموبیلی که به هم خورده اند هیاهو می کنند. دیگر بس است.من رو بر می گردانم تا خانه ام را ببینم. نگاهم راه به جایی نمی برد. می خواهم خانه ام را ببینم.نگاهم اوج می گیرد و آسمان وانیلی یی در کار نیست.نگاهم اوج می گیرد تا شب، شب برفی بی ستاره ودر آن Fade می شود. زیر لب می خوانم :
Maybe tomorrow I find my way…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر