با پاهایی به سنگینی اجرام آسمانی به خانه برگشتم . چراغ سال نو را خاموش کردم . به آشپز خانه رفتم تا آبجویی بخورم . احتیاج به مستی بیشتری داشتم . از آن اسکاچ بیست ساله سر کشیدم تا یک دم چیزهایی که دیده بودم ، کسانی که دیده بودم ، کارهاشان و حرف هاشان را فراموش کنم . دیگر روی پا بند نبودم . به اتاق خواب رفتم . خودم را رو در روی صورتکم دیدم . آن را به کناری زدم و خود گریستم.
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر